درباره وبلاگ
ملینا

موضوعات
نويسندگان
صفحات وبلاگ
RSS Feed
*بهترین رمان ها و داستان های عاشقانه *
قصه عشق- راز نیاز- لحظه های بی تو- یاسمین ...
۱۳۸۸/۱۱/٦ :: ٤:۱۸ ‎ب.ظ ::  نويسنده : ملینا      

سلام دوستان

برای مشاهده ادامه داستان و رمان های دیگر میتوانید به این آدرس مراجعه کنید

http://roman2010.blogfa.com/

۱۳۸۸/۱٠/٢٢ :: ٩:۱٦ ‎ق.ظ ::  نويسنده : ملینا      

ماشینم رو میخواستم عوض کنم.، یکی از بچه ها به هم خبر داده بود خواهر زاده آقای دکتر اقبال وزیر نفت یه جگوار آبی خیلی قشنگ داره و میخواد بفروش .
باهاش هماهنگ کردم و رفتیم توی انبار یکی از شرکتهای خصوصی آقای دکتر ماشین رو دیدیم.
جگوار آبی متالیک ، مدل ۷۶ ، سند اول ، تازه دو ماه بود وارد ایران شده . خیلی قشنگ بود. چشمم رو گرفت....به رفیقم گفتم : قیمتش مهم نیست
می خوامش.......کارش رو تموم کن.........گفت برای فردا قرارش رو میزارم. گفتم : پس ساعتش رو شب خونه بهم خبر بده . فقط میخوام حتما قبل از پنجشنبه زیر پام باشه.
گفت : مسئله ای نیست. حتی اگه بخوای میتونم الان ردیف کنم ماشینو ببری.
گفتم : میشه گفت آره ....... صبر کن ........رفت دفتر انبار که تلفن بزنه . بعد از ده دقیقه برگشت و گفت : ردیفه .....میتونیم ببریم. فردا صبح ساعت ۱۱ تو محضر اول خیابون نیاوران قرار گذاشتم برای کاراش. ازش تشکر کردم و قرار شد اون ماشین منو که فورد تانوس بود ببره که ترتیب فروشش رو بده . و من هم با جگوار برم.
سوار شدم و به طرف کارواش سر ظفر رفتم. تا ضمن شستن اون یه چکاپ هم انجام بگیره. ساعت ده دقیقه به یک بود که ماشین مثل یک عروسک جلوی چشمم قرار گرفت. دلم میخواست فقط ساعتها وایسم ونیگاش کنم . اما عشقم منتظرم بود . پس سوار شدم و با سرعت به طرف تجریش حرکت کردم. دیر شده بود . وقتی رسیدم نازنین با چند تا از دوستاش ایستاده بود و نگران اینور و اونور رو نیگاه میکرد. جلوی پاش ترمز کردم .
چون نمیدونست ماشین رو عوض کردم . و از طرفی متوجه من نشده بود روش رو برگردوند و زیر لب یه چیزی گفت . شیشه رو دادم پایین و گفتم خانم خوشگله چند دقیقه دیر اومدم با هام قهر کردی؟
تا صدای منو که شنید ، برگشت و گفت: عزیزم تویی...........بعد با دوستاش که محو تماشای ماشین من شده بودند. خداحافظی کرد و سوار شد. ذوق زده پرسید مال کیه؟
گفتم : مال تو..............
گغت : نه ........جدی؟ ...............
گفتم : خریدمش..............چطوره؟...............
گفت : خیلی قشنگه.........معرکه است.........
گفتم : مخصوصا به خاطر فردا شب خریدمش............
گفت : ممنونم .............به خاطر همه چی...............
گفتم : خب چیکار کنیم ؟
گفت : میشه یه سر بریم خونه ما ؟..............
گفتم : چرا نشه......... بریم. دور زدم و به طرف خونه دایی اینا حرکت کردم.
وقتی رسیدیم بوی مطبوع قورمه سبزی از پنجره آشپزخونه ،که رو به کوچه باز میشد . به دماغم خورد.
نازنین گفت : قورمه سبزی افتادیم..........کاری که نداری؟ ........دیر که نمیشه؟.................
گفتم : نه برنامه خاصی نداریم...
گفت : پس پیش بسوی قورمه سبزی مامانم اینا ...........و از ماشین پیاده شد..............
منم ماشین رو پارک کردم و وارد خونه شدم
زن دایی به استقبالمون اومد و هردمون رو بوسید وگفت : دلمون تنگ شده بود.
گفتم : زن دایی ما یکشب پیش شما نبودیم .
گفت : وقتی پدر و مادر شدین می فهمیین . برای ما همین یکشب مثل هزار شب میمونه............
بعد ادامه داد : خب حالا زودتر برین دستاتونو بشورین بیاین که قورمه سبزی فرد اعلا داریم.
نازنین گفت : میدونیم........تا چند دقیقه دیگه آماده خوردن میشیم.........
بعد از نهار با زندایی در مورد میهمانی هفته بعد که قرار بود دوستان نازنین رو دعوت کنیم حرف زدم و قرار شد زندایی این مطلب رو با دایی در میون بذار . و گفت البته فکر میکنم. مشکلی نداره اما بهتر از نصرالله خان هم سوال کنم.....بعد هم در مورد برنامه پنجشنبه یکم صحبت کردیم و قرار شد زندایی زنگ بزنه مدرسه و اجازه نازنین رو برای پنجشنبه از مدیرشون بگیره که نره مدرسه.
ساعت چهارو نیم بود که دایی هم اومد و اول کلی قربون صدقه نازنین رفت و باهاش سربسر گذاشت بعد با من در مورد مراسم پنجشنبه حرف زد..............بعد از من پرسید : ماشینت دم در نبود.
گفتم : عوضش کردم.............یه جگوار خریدم اونطرف کوچه توی سایه پارکش کردم.........
گفت : مبارک باشه............چرا نیاوردیش توی پارکینگ؟..................
گفتم : با اجازتون باید بریم دنبال یه سری از کار ها برای پس فردا.........
گفت : پس میخواین برین ؟.............
گفتم : اگر شما اجازه بدین..................
گفت : هرکاری صلاح ، انجام بدین......برای ما همین کافیه که بدونیم سرحال و خوشحال هستین..........همین..........
تا ساعت شش خونه دایی بودیم و اجازه برنامه هفته بعد رو گرفتیم و بعدش زدیم بیرون ..........................

۱۳۸۸/۱٠/٢۱ :: ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ ::  نويسنده : ملینا      

چند دقیقه ای معطل شدم تا نازنین از مدرسه اومد بیرون . سوار شد و بعد از بوسیدن من پرسید : خب چیکاره ایم امروز ؟
گفتم : بازم عاشق و معشوق .............
خندید و گفت : نه جدی؟
گفتم : امروز برنامه مون خیلی پر ، امیدوارم خسته نشی....
لبخندی زد و دوباره ماچم کرد. گفت : عزیزم با تو هیچوقت خسته نمیشم. نفست که بهم میخوره زنده میشم......جون میگیرم......سبک میشم و میخوام پرواز کنم......
اینبار من اونو بوسیدم و راه افتادم.
پرسید : کجا ؟
کفتم : بازارچه صفویه ؟
گفت : اونجا برای چی؟
جواب دادم : برای خرید ، عزیزم....، مثل اینکه پنجشنبه عقد کنون مونه ها.......یادت رفته........
گفت : اما ما که چیزی احتیاج نداریم.
گفتم : این یه روز ویژه برای ماست بنا بر این باید. یه چیز مناسب این روز بپوشیم.........
دیگه چیزی نگفت..............
حدود یک ربع طول کشید که به بازار چه رسیدیم. بعد از خوردن دوتا پیتزای چاق و چله خرید های لازم رو انجام دادیم و نزدیک ساعت 3.5 بود که به طرف سینما شهر فرنگ توی خیابون عباس آباد حرکت کردیم. رسنوران ، تریای شاه عباس درست روبروی در سینما در سمت جنوب خیابون عباس آباد قرار داشت. خیابون شلوغ بود اما ، ما درست سر ساعت چهار رسیدیم.
وقتی وارد شدیم. سعید رو دیدم که یه گوشه نشسته بود و تو فکر بود.....مدتی بود باهم حرف نمیزدیم....به همین دلیل به طرف دیگه سالن رفتیم و پشت یه میز نشستیم. آقای دلدار صاحب تریا تا متوجه ورود ما شد. فوری سر میز ما اومد و یه چاق سلامتی گرم کرد و دستور داد دوتا قهوه برامون بیارن.
پرسیدم : سپیده اینا نیومدن.
کفت : نه خدمت رسیدم هم برای عرض تبریک و هم بگم . سپیده خانم زنگ زد گفت : با چهل دقیقه تاخیر میرسن.....ولی گفتن حتما میان منتظرشون بمونین.
تشکر کردم و آقای دلدار به دفترش رفت.....
در این زمان نازنین که تازه سعید رو دیده بود. بازوی منو فشار داد و گفت : احمد سعید کنگرانیه ها.
نمیدونست ما با هم رفیقیم. اون اصلا دوستان منو نمیشناخت . میدونست دوستان زیادی دارم .اما .....
گفت : احمد ناراحت نمیشی برم یه امضا ازش بگیرم......
خودم زدم به اون را و گفتم از کی ؟.......
گفت : از آقای کنگرانی.....
گفتم : آدم قحط تو میخوای از اون امضا بگیری....
کفت : نگو تورو خدا همه بچه های مدرسمون واسش میمیرن.......
گفتم واسه کی . این ........
گفت : اره.........
پرسیدم تو چی؟
گفت : من فقط واسه تو میمیرم.......
گفتم : حالا که اینطور برو بگیر........
نازنین بلند شد و بطرف میز سعید رفت . سلام کرد و میخواست حرف بزنه که من باصدای بلند گفتم : ا.....و ....... احترام بذار........
ملکهُ سر ورته........
نارنین خشکش زد.........مونده بود چی بگه........
سعید سرش و برگردوند و گفت: با کی بودی؟............
گفتم : مگه غیر از ما اینجا کس دیگه ای هم هست.......
از جاش بلند شد و به طرف من اومد .......در همین حال گفت : چی گفتی؟
نازنین رنگش پریده بود...........نمیدونست چه اتفاقی افتاده......
من با صدای بلند دوباره گفتم : کری ؟ گفتم ملکه سرورته احترام بذار......
در این زمان سعید به میز ما رسید . دست انداخت خیلی جدی یقه ام رو گرفت و گفت: ایشون تاج سرمان . اما بنده ولینعمت حضرتعالی هستم..... بعد پرسید : کی تا حالا ...........
گفتم : چهار پنج روزه.........
گفت: آشتی ؟
گفتم : جهنم ....آشتی.......
منو بغل کرد و گفت : لا مسب چیکار کردی؟ گفتم یه فرشته رو به همسری گرفتم.......الانم پشت سر ت واساده و از ترس قالب تهی کرده..........
فوری برگشت و گفت : ببخشین خانم.......
گفتم : نازنین دختر دایی و همسرم......
دستش رو دراز کرد و با نازنین دست داد و گفت: ببخشین نازنین خانم مقصر این.........
نذاشتم ادامه بده . گفتم: بگذریم ، بطرف نازنین رفتم و کمکش کردم بشین . هنوز گیج بود. به سعید گفتم بشین....
گفت : نه باید برم ، قرار دارم . اما باید ببینمتون .
گفتم : پنجشنبه خونه ما.........منتظرت هستم......یه جشن کوچولو داریم......
گفت : باشه......پس تا پنجشنبه......
رفت و وسایلش رو جمع کرد و دستی تکون داد و به طرف صندوق رفت......
بعد داد زد و گفت : من حساب میکنم.
گفتم پولاتو خرج نکن.......تو میدونی ما چیزی نخوردیم حساب میکنی.....هردو خندیدیم.......
گفت : از شوخی گذشته امروز مهمون من هستین.
جواب دادم گفتم : که ول خرجی نکن ............. به این سادگی و ارزونی نمیتونی سر وته قضیه رو هم بیاری ........باید درست حسابی بندازمت تو خرج..........
دستی تکون داد و در حالیکه از در خارج میشد . گفت : من پس زبون تو بر نمیام.......خداحافظ..........
به این ترتیب من و سعید بعد از سه هفته با هم آشتی کردیم.
نازنین دیگه کم کم داشت حالش بهتر میشد و از شوک شوخی ما بیرون می اومد . رو به من کرد و گفت : شما دوتا باهم دوستین....
گفتم : ساعت خواب عزیز دلم.........
گفت : یعنی سعید کنگرانی تو جشن ما هست.......
گفتم : سعید کنگرانی لیلا فروهر ، سپیده.....و خیلی های دیگه......
الان هم لیلا و سپیده دارن میان اینجا ، با هم قرار داریم.......مثه آدمای منگ گفت: جدی میگی؟........
سرم رو بردم جلو لپش رو یه گاز کوچولوی با مزه گرفتم......یه جیغ کوچولو کشید......گفتم : حالت جا اومد..........آره جدی میگم.....
گفت : اما من.......لباسام........
گفتم : خیلی هم خوبه........
گفت : ولی .......
گفتم : تو زیبا ترین ، فرشته دنیا هستی و البته مالک شش دانگ قلب من.......من تورو همین جور دوست دارم..........
همین موقع داریوش از در تریا اومد تو .........ورودش یعنی سرو صدا با همه سلام علیک کرد حتی با کارگرای آشپزخونه.......بعد اومد نشست و گفت: باد و طوفان هر جفتشون دارن میان.........
دارن ماشین و پارک میکنن.........
منظورش لیلا و سپیده بود.........و ادامه داد :راستی سعید و دم در دیدم.......
گفت شب جمعه میبینمتون......آشتی کردین..............
گفتم : چیه؟............ فضولی؟..........
رو به نازنین کردم و گفتم : فردا خبرش دست همه دنیاست...........به نقل از داریوش پرس .........
در همین زمان سپیده و لیلا از در وارد شدن.......از همون دم در عین بچه گربه ای که لای در گیر کرده باشه شروع کردن ریز ریز جیغ و داد کردن و خوشحالی.......از پشت میز بلند شدم . دیدم اصلا تحویل نگرفتن و یه راست رفتن سراغ نازنین و شروع کردن به ماچ کردن اون......چه عروس خانم خوشگلی..........چه نازه...........و از این حرفا........
ماهم یک کناری واسادیمو..........بروبر نیگاشون کردم.......
بعد از مدتی که خوش وبش هاشون با نازنین تموم شد......سپیده رو به من کرد و گفت : پوست کنده است.......غلفتی..........
گفتم : دیگه چرا ؟
گفت : بعد از اینکه کندم بهت میگم چرا؟
لیلا هم گفت : منم پوستت رو پر پوشال میکنم......و ادامه داد ما از شیش سالگی با هم دوستیم.......زورت اومد یه زنگ بزنی به من بگی چه خبره.....من ........باید از دهن این........... بزغاله .......کجاست؟.......کدوم گوری رفته قایم شده؟........
داریوش از زیر یکی از میز ها سرش رو آورد بیرون و گفت: در خدمت گزاری حاضرم.......
لیلا ادامه داد : از زبون این بزغاله اخوش باید بشنوم داداشم زن گرفته.........همین موقع با کیفش یه دونه زد پشتم و گفت : این پیش پرداختش........
سپیده رو به نازنین کرد و گفت: نازنین جون ما دوتا خواهر شوهرات هستیم...........اما طرف توییم.....سه تایی باهم پوستش رو میکنیم......
نازنین به حرف اومد و گفت : نه تورو خدا گناه داره.......من نمیتونم ناراحتیش رو ببینم.......اونقدر این حرف و جدی و از ته دل گفت که لیلا و سپیده باز دور و برش گرفتن وشروع کردن ماچ کردن و قربون صدقش رفتن....خیلی زود متوجه صداقت و سادگی اون شدن و به شدت تحت تاثیرش قرار گرفتن.........
بالاخره قربون صدقه رفتن های لیلا و سپیده تموم شدو نوبت سین جیم کردن من رسید. ناچار شدم سیر تا پیاز ماجرا رو براشون شرح بدم......
بعد سپیده راجع به کار جدیدی که بهش پیشنهاد شده بود گفت وقرار شد ، قراردادش رو قبل از امضا ، بیاره من بخونم........بعد یه لیست از کسانی که باید اونا دعوت میکردن تهیه کردیم و لیلا گفت : منم چندتا مهمون میخوام دعوت کنم......از دوستام......گفتم باشه........
بالاخره مراسم آشنایی نازنین با سپیده و لیلا به خیر وخوشی تموم شد ............قرار رو برای پنجشنبه گذاشتیم و همگی ساعت شیش از تریا خارج شدیم..............

۱۳۸۸/۱٠/٢٠ :: ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ ::  نويسنده : ملینا      

صبح ، بعد از رسوندن نازنین به مدرسه . میخواستم برم پیش هوشنگ آرایشگرم باید کمی به وضع موهام میرسیدم و برای پنجشنبه هم باهاش هماهنگ می کردم،
آرایشگاش توی میدون ونک بود .
خیلی زود بود . واسه همین اول سری زدم به کله پزی ، نرسیده به چهار راه پارک وی و خودم ساختم.
وقتی از کله پزی خارج شدم ، با مدرسه تماس گرفتم.
آقای حیدری دبیر ورزشمون گوشی رو بر داشت.
سلام کردم.
جواب بلند بالایی داد و گفت: به به شاه دوماد ................. بی معرفت ......یواشکی..........بی سر وصدا....... باشه....باشه .......
حسابی داغ کرده بودم تو دلم داریوش رو چپ و راست میکردم، گفتم : آقای حیدری در خدمت شما هستیم انشالله.......
گفت : شوخی کردم پسرم....خوشبخت باشی.......خیلی خوشحال شدم ، شنیدم....
تشکر کردم و گفتم : ببخشین آقای ضرغامی دم دست هست؟
گفت : اگه نباشه هم میارمش دم دست....چند لحظه گوشی رو نگهدار .........
بعد از مدت کوتاهی‌،‌ آقای ضرغامی هن وهن کنان از پشت تلفن گفت : بفرمایید جناب بازرس.....
گفتم :بازرس کیه ، منم آقای ضرغامی......
عصبانی گفت: ای حیدری ذلیل مرده ، قلبم اومد تو دهنم....
گفتم : چیه؟
گفت : این حیدری ......بمن گفت بازرس منطقه پشت خطه........دوییدم.......
یک بلایی سرش بیارم که مرغا که هیچی.....مرغانه هام به حالش گریه کنن.....
بعد ادامه داد : خوب .......... خوبی پسر؟......
گفتم : ممنون......
گفت : بگو ....چیکار داری؟.....
گفتم : آقا تو تموم مدرسه جار زدین ؟
گفت : دور از جون شما من غلط کرده باشم.....کار اون پسر خاله خوش چونه خودتون..........معرف حضورتون که هستن ؟.......
گفتم: ب.......ل......ه.
گفت : خب کارت رو بگو که حسابی سرم شلوغه......
گفتم : میخواستم به اطلاعتون برسونم. تعداد کاستهای خانم هایده جان دوبرابر شد........
خوشحال گفت : جان من.......احمد جان تو چقدر ماهی ........
گفتم : قابل شما رو نداره.......
گفت : خب حالا چیکار باید بکنم ........
گفتم : هیچی این پسر خاله دهن لق ما هم تا پنجشنبه نمیاد.....
ناگهان لحنش عوض شدو گفت :.....احمد آقا جان ببخشید معامله بی معامله....منم یه سنگ میزارم رو دلم و از خیر نوارای خانم هایده جان که الهی فداش بشم من..... میگذرم.......
گفتم : واسه چی؟..............
گفت : من مخلص خودتو هفت جد وآبادتم هستم...........اما داریوش خان دهن لق ، دودمان منو به باد میده........آقا فرداس که تو مدرسه چو بندازه ...... که آقای ضرغامی نوار خانم هایده جان گرفت و .....خلاصه دیگه........
گفتم : آقای ضرغامی ....این حرفا چیه؟ ..........من چیزی بهش نمی گم........مطمئن باش .......
گفت : احمد آقا جان .....خر ما از کره گی دم نداشت.......
گفتم :......آقای ضرغامی........
گفت: احمد آقا جان اصرار نکن............
با لحجه رشتی گفتم : آقای ضرغامی جان تی بلا می سر گوشت بدم من.....و ادامه دادم ، من یه کارت افتخاری دارم برای کاباره میامی...........
گفت : خب مبارک باشه........من چیکار کنم.......
گفتم : سلامت باشین....... آخه نمیدونین آقای ضرغامی جان ......خانم هایده جون هر شب اونجا برنامه زنده داره......
اینو که شنید......نیشش تا بنا گوشش باز شد و گفت : راست میگی احمد آقا جان.......
گفتم : دروغم چیه؟ .........
گفت :یعنی ........
گفتم : ب....ل.....ه ........خود خودش از نزدیک میشه دیدش حتی شاید بشه یه چند دقیقه ای بشه دعوتش کرد سر میز......
آه بلندی کشید و توی رویا فرو رفت.......
گفتم : آقای ضرغامی پشت خطی .......دوباره آهی کشید وگفت : آره احمد آقا جان......بگو گوش میکنم........
گفتم : آقا وقتتون رو نگیرم ،آخه گفتین خیلی کار دارین.....
گفت : گور پدر کار....اصلا از قدیم گفتن کار مال تراکتوره...... داشتی میگفتی........در همین زمان گفت : زهر مار.......
مگه نمی بینی دارم در مورد یه موضوع بسیار مهم با تلفن حرف میزنم......برو پشت در واسا تا بیام .
فهمیدم با یکی از بچه هاس.....
گفتم : چیزی شده.......
گفت نه این رسولی کلاس سوم بود.......میبینه دوتا مهندس دارن با هم حرف میزنن ، اومده میگه بیلم کو.......شیطونه میگه.......استغفرالله.......تو بگو عزیز جان.......
گفتم : میخواستم بگم اگه افتخار بدین در خدمت شما هم باشیم.........
مثل بچه ها ذوق زده شد و گفت : احمد آقا جان......به سرت قسم....من همیشه گفتم و بازم میگم ، اگه توی ای بیست وچند سال خدمتم ....چه اون موقع که رشت بودم و چه از زمانی که اومدم این تهرون خراب شده......یه دونه دانش آموز با معرفت داشتم ، خودت بودی و بس.......
گفتم : شما لطف دارین.....پس انشالله برنامه اش رو می چینم...... این داریوش....... گفت : فقط محض گل روی احمد آقا جان خودم..........وگرنه اگه به خود نکبت دهن لقش اگه بود صد سال سیاه.......
گفتم : دستت درد نکنه آقای ضرغامی.......
گفت :خواهش میکنم.......فقط نوارها یادت نره.....
گفتم : اونم به چشم........ و خداحافظی کردم .
به طرف آرایشگاه حرکت کردم ............ساعت هشت و ده دقیقه بود که به اونجا رسیدم . شاگرد هوشنگ تازه داشت کرکره رو میداد بالا.
هوشنگ تا چشمش به من افتاد به طرفم اومد و با من رو بوسی کرد. با خودم گفتم...ای داریوش ...........فکر کردم هوشنگ رو هم با خبر کرده .اما خیلی زود فهمیدم نه........در جریان نیست.....
یه یک ربعی طول کشید تا هوشنگ آماده شد. یه دستی به موهای سرم و صورتم کشید و مرتبشون کرد و بعد موهام و شست و با سشوار فرم داد.
همینجور که کار میکرد ماجرا رو آروم آروم براش تعریف کردم و بهش گفتم که برای پنجشنبه بعد از ظهر یه وقتی برام بذاره.
خیلی خوشحال شده و تبریک گفت ، یه وقت واسه چهار بعد از ظهر پنجشنته برام گذاشت .
موقع خارج شدن هم هر کاری که کردم پول نگرفت......خواستم به شاگردش هم انعام بدم نذاشت........به شوخی گفت: پنجشنبه دوبله میگیریم.....دیدم اصرار بی فایده است. تشکر کردم و از آرایشگاه خارج شدم......
ساعت از ده و نیم هم گذشته بود با خودم گفتم، سپیده دیگه باید از خواب بیدار شده باشه به مغازه هوشنگ برگشتم و اجازه گرفتم یه زنگ بزنم......
بعد تلفن سپیده رو گرفتم . هفت هشتا زنگ خورد تا گوشی رو برداشت.......هنوز خواب آلود بود گفتم : سلام.
گفت : زهر مار و سلام........ مگه گیرت نیارم........
گفتم : سپیده.........
گفت : همون که گفتم. زهر مار.........بد نقشه ای برات کشیدیم......
خندیدم و گفتم کشیدین.......
گفت : اره ........کشیدیم.......منو لیلا..........
گفتم : آخه چرا؟..........
جواب داد : میفهمی............
پرسید : کجایی ......
گفتم : ونک هستم..........
گفت : بیا خونه کارت دارم.......
گفتم : باید برم دنبال .................
نذاشت حرفم تموم بشه ، گفت : آهان.............دنبال دختر شاه پریون.........نازنین خانم...........
گفتم : آره .....اشکالی داره.........
گفت : نه ..........چه اشکالی داره ......هرچی نباشه همسرت دیگه.............پوستت رو غلفتی میکنم . مگس بیباک.........دم درآوردی واسه من.........
گفتم : سپیده........گوش کن........
قهقه خندید وگفت : نه تو گوش کن........... شوخی کردم باهات ، بهت تبریک میگم ، نمیتونم بگم خیلی خوشحال شدم ..........اما خوشحالم ، برات آرزوی خوشبختی میکنم.............. ببین ما هنوز دوست هستیم.......مثل قبل . نازنین هم به جمع مون اضافه شده.....قبول .
گفتم : قبول...............
ادامه داد ‌: ببین از شوخی گذشته، یه پیشنهاد کاری بهم شده میخوام باهات مشورت کنم.......واسه همین امروز باید حتما ببینمت........ساعت چهار با لیلا ............. تریا شاه عباس قرار دارم منتظرت هستم..........البته با عروس خانم خوش شانست.......
گفتم : کلکی که در کار نیست؟
گفت : نه به جون تو.........
گفتم : باشه...... خداحافظی کردم و گوشی رو گذاشتم.

۱۳۸۸/۱٠/۱٩ :: ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ ::  نويسنده : ملینا      

وقتی وارد صحن امامزاده شدیم داشتم از تعجب شاخ در میاوردم تقریبا" تمام بچه های مدرسه جعفریه تجریش توی صحن امامزاده بودند و تمام صحن شمالی اون رو پر کرده بودند .

جمعیت زوار با تعجب به این صحنه نگاه میکردند . حدود دویست تا دختر با چادر سفید درحالیکه شمع های خاموشی در دست داشتند بشکل یک هلال ماه منظم کنار هم ایستاده بودن . وقتی ما رسیدیم دالانی باز کردن و ما رو از وسط اون عبور دادن و به وسط هلال هدایت کردن .

اصلا" از شلوغ بازیهای صبح خبری نبود.

خانم صالحی و خانم جهانشاهی هم بدون هیچ تفاوتی مثل بقیه بچه ها تو صف ایستاده بودند.

وقتی ما وسط حلال قرار گرفتیم یکی از بچه ها با صدای بلند شروع به صحبت کرد.

همه میدونیم برای چی امروز اینجا جمع شدیم. ....برای ادای یه نذر. برای تشکر از خالقی که به دعای بندگانش گوش میکنه و اونارو بنا به مصلحت وبزرگی خودش برآورده میکنه.

همه ما نذر مشترکی داشتیم برای یکی از دوستامون ،.......... دوستی که غصه بزرگی تو دلش داشت .

دلی که خیلی پاک و بی آلایش بود ، که اگه اینطور نبود ، این همه آدم رو یکجا همدرد و همرنج خودش نمیکرد.


ما همه مون اونو دوستش داریم رنج اون رنج ما شده بود . درد اون درد خودما بود. ما آرزو ها وآمال خودمون رو در بر آورده شدن آمال و آرزوی اون میدیدیم........... و امروز اون به آرزوش رسیده و ما اینجا جمع شدیم تا نذری رو که یکدل با هم بسته بودیم ادا کنیم.

شدیدا" تحت تاثیر قرار گرفته بودم ونمیتونستم جلوی اشکم رو بگیرم نه من ، همه کسانی که اونجا بودن .حتی کسانی که اصلا" از ماجرا بی خبر بودن ، بی اختیار گریه میکردن . انگار هر کس برای گمشده و نیاز خودش گریه میکرد.

خانم صالحی وجهانشاهی دوتا تاج گل کوچیک وقشنگی رو که با گل مریم درست کرده بودن به طرف ما آوردند یکی رو روی سر نازنین و دیگری رو رو ی سر من گذاشتن.

بعد از اون بچه ها یکی ،یکی شمع هاشونو روشن کردن و شروع کردن آروم آروم به طرف ما حرکت کردن . هر کدوم در فاصله ای معین در یک مدار دایره ای شمعش رو زمین میگذاشت و به این ترتیب هفت حلقه نور با شمع ها دور ما ایجاد کردند. منو نازنین در میون هاله ای از نور قرار گرفته بودیم. هوا دیگه تاریک شده بود و نور شمع ها همه فضای محوطه شمالی امامزاده رو روشن کرده بود. وما در مرکز این نور بودیم.

بچه ها حال دیگه با صدای بلند گریه میکردند و اشگ شوق میریختند هرکس در حال عبور بود بی اختیار با دیدن این صحنه می ایستاد و بعد از لحطه ای گریه میکرد.

شور ی به پا بود وهمه به خاطر نازنین من.به خودم میبالیدم مثل سردار فاتحی که از یک نبرد بزرگ پیروز برگشته سرم رو بالا گرفته بودم وبدینوسیله میخواستم بگم تمامی این کارها به خاطر همسر زیبا و دلپاک منه.

تمام کسانی که اونشب اونجا بودن فرشته ای رو در لباس انسان دیدن و در دفتر دلشون تصویر زیبای اونو ضبط کردند.

 

مراسم نذر تموم شد و بچه ها که حالا صفای قلبی ویژه ای هم پیدا کرده بودند. همدیگر رو بغل میکردن وبهم تبریک میگفتن.
در این اثنا کوکب خانم باچشمانی که از شدت گریه قرمز قرمز شده بود به طرف ما اومد و اول نازنین رو بغل کرد و ماچ کرد.
بعد هم به سراغ من اومد و گونه ها و پیشانی من رو ماچ کرد و گفت : خدا عزتت بده ،..... خدا از بزرگی کمت نکنه ....خدا هر آرزویی که داری بر آورده کنه،..... خدا به عزت این آقا همیشه سر بلندت کنه .........
و ادامه داد : احمد آقا من پنج تا دختر شوهر دادم . اما به جلال خداوندی قسم اینقدر که از عاقبت بخیری این دختر خوشحال شدم از عروسی دخترای خودم خوشحال نشدم
این آقا همین الان از جفت چشم کورم کنه اگه دروغ بگم ،...... علیل و ذلیلم کنه ، اگه دروغ بگم......... احمد آقا این دختر یه فرشته است ، یه فرشته......... پیرزن این حرفها رو میزد ومثل ابر بهاری گریه میکرد . دستهای پینه بسته از زحمت شبانه روزیش رو گرفتم و بوسیدم .......
دستش رو از تو دستم کشید و مادرانه روی سرم گذاشت . و به این وسیله محبت خودش رو نسبت به من بیان کرد............
ساعت ده ونیم بود که به خونه برگشتیم . زن دایی شام خوشمزه ای درست کرده بود . خوردیم وبرای استراحت به اتاقمان رفتیم. فردا قرار بود بعد از تعطیل شدن مدرسه نازنین به خونه ما بریم واسه همین نازنین برای دو روز لباس برداشت وتوی یک ساک گذاشت که صبج بذاریم تو ماشین.........
.......وبعد خوابیدیم در حالیکه محکم همدیگر رو در آغوش گرفته بودیم. روز بعد نازنین رو به مدرسه رسوندم و برای انجام بقیه کارها یه سر رفتم تلویزیون و بعد سری به بانک زدم تا مقداری پول از حسابم بگیرم . بعد یه زنگ زدم خونه خاله اشرف اینا و برای داریوش پیغام گذاشتم که بعد از ظهر یه سری بیاد خونه ما ، با مامان هم تماس گرفتم و گفتم برای نهار میریم خونه. مامان گفت : اگر غیر از این میکردی پوستت رو میکندم .
یه ذره قربون صدقه اش رفتم و یه ماچ از پشت تلفن براش فرستادم . گفت : من کی پس این زبون تو بر اومدم که الان بربیام ؟.......بعد ادامه داد تا نیاین سفره پهن نمیشه......... خلاصه اگه دیر بیایی باید جواب بابات و داداشاتو بدی .........گفته باشم............
گفتم : چ.........ش..........م اوچیکتم ننه.
لجش میگرفت . بهش میگفتم ننه اما من خودم خیلی خوشم میومد. داد زد : مگه پات نرسه خونه یه ننه ای نشونت بدم...... خندیدم وگفتم: ن.....ن.....ه ....می.......خوا.....مت..... خداحافظ.
و گوشی رو قطع کردم. طبق قرار ساعت یک رفتم دنبال نازنین و با هم به طرف خانه حرکت کردیم این اولین روزی بود که نازنین بعنوان عروس خانواده . پا به خانه ما میگذاشت.
سر راه گفت : احمد میشه یه دسته گل بگیریم....
گفتم : هرچند تو خودت زیباترین گل دنیایی . اما چون تو میخوای چشم .
دسته گلی گرفتیم و ساعت پنج دقیقه به دو بود که رسیدیم . نمیدونم کلیدم رو کجا گم کرده بودم ناچار دکمه اف اف رو فشار دادم. اردشیر برادر کوچیکم گفت کیه ؟ گفتم : منم داداش .
یه مرتبه ذوق زده داد زد : مامان داداش اینا اومدن .........و بدون اینکه در رو باز کنه گوشی اف اف و گذاشت زمین .
من و نازنین خندمون گرفت.... نازنین دوباره زنگ و زد . اینبار اشکان برادر وسطیم گوشی رو بر داشت گفت : بله
نازنین گفت : سلام اشکان جان .
اشکان جوابداد : سلام زن داداش الان اومدم
وبدون اینکه در رو باز کنه. گوشی رو گذاشت زمین.
در این لحطه در خونه از پشت باز شد. همین که در و هول دادیم که داخل بشیم دیدم اردشیر پشت در .........
دوید و دست نازنین رو گرفت و گفت : سلام زن داداش. نازنین دولا شد و اونو یه ماچش کرد .
اردشیر هفت سال داشت و کلاس دوم بود. شیطون و بازیگوش .اما بسیار مهربون. در همین موقع مامان وبابا و اردشیر هم از راه رسیدن اردشیر یه منقل که از توش دود اسفند به هوا میرفت دستش بود در همین زمان گوشه حیاط منوچ خان قصاب محل مون رو دیدم که داشت گوسفندی رو هول میداد و به طرف ما میومد.
نازنین گفت : اوه پس باز نکردن در فلسفه ای داشته .
منوچ خان گوسفند و جلوی پای منو نازنین زد زمین و ذبح کرد.
در همین حال سه تا خاله هام (عمه های نازنین.) وبچه هاشون هم یکی یکی از در راهرو بیرون اومدن وحسابی حیاط شلوغ شد.
با سلام و صلوه ما رو داخل خونه بردن سفره پهن بود فقط منتظر ما بودن به خاطر اینکه بیش از این معطلشون نکنیم من ونازنین فورا"رفتیم و آبی به دست و صورتمون زدیم وسر سفره نشستیم. نهار باقالی پلو با گوشت ماهیچه بود یعنی غذای مورد علاقه من. یه بشقاب کشیدم ودوتایی با نازنین شروع کردیم به خوردن.
بعد ازظهر حدود ساعت پنج ونیم بود که یکی یکی سرو کله شوهر خاله ها پیدا شد اول آقا قدرت شوهر خاله شوکت که خاله بزرگم بود.
بعد آقا جواد شوهرخاله اشرف وبابای اردشیر آخرهم آقا مصطفی شوهر خاله فرح که کوچک ترین عضو خانواده مامان اینا بود.
شیش و ده دقیقه ام سرد کله اردشیر که از تمرین کانگ فو بر می گشت پیدا شد. دیگه خونه حسابی غلغله شده بود بابا اینا مشغول برپایی آتیش برای کباب کردن جیگرها شدن . طبق هماهنگی های بابا منوچ خان ده دست دل و جیگر اضافی برامون آورده بود. بچه ها یه گوشه دیگه حیاط مشغول بازیهای کودکانه خودشون بودن خاله ها هم طبق معمول سنوات گذشته در گیر غیبت پارتی و حرفهای دیگر زنانه.
منو نازنین هم کنار باغچه قشنگی که عشق بابا بود و خودش بهش میرسید . مشغول نجوای عاشقانه بودیم .
با اومدن داریوش ناگهان همه چیز بهم ریخت . تا رسید با همه سلام و علیک کرد و یه راست اومد سراغ من و نازنین. رو به نازنین کرد و
گفت : ا.....و.......مردنی از من داریش ها...... داریوش با همه شوخی داشت حتی با آقا دایی که هیچکس جرائت نمیکرد حتی توچشماش مستقیم نیگاه کنه........ چون نازنین نسبت به قدش کمی لاغر بود اداریوش مردنی صداش میکرد .
بعد رو به من کرد گفت : مگس بی باک . اینم اسم من بود تو لغتنامه داریوش . (به دو دلیل این اسم و رو من گذاشته بود یکی اینکه من تو این فیلم به جای یکی از شخصیتهای اون حرف می زدم و دوم به خاطر عینکم) تو ام اگه روتو زیاد کنی یه فن کنگ فو بهت میزنم که از قدقد بیافتی . پس مثه بچه آدم دست از سر مردنی ور میداری که بره محفل نسوان خودتم دنبال من میایی کارت دارم. بلند شدم یدونه زدم پس گردنش و دستش از پشت پیچوندم و دستمو انداختم دور گردنش . فورا جا زد وگفت : بابا شوخی کردم شما که میدونین ما زمین خورده شما هستیم یه ذره بیشتر دستشو پیچوندم گفت عبدم عبیدم خوارم ذلیلم فنتیل لاستیک ماشینتم اصلا" هرچی شما بگین هستم . گفتم مثه بچه آدم اول عذر خواهی........... ازکی؟ گفت چشم...چشم......... نازنین خانم من خر شوهرت که هیچ خر خودت و جد وآبادتم هستم.
نازنین که خیلی داریوش اذیتش میکرد فرصت مناسبی پیدا کرده بود گفت : اینا که گفتی : یه بخشی از وظایف سازمانیته . اما برای اینکه عذر خواهی تو رو بپذیرم باید پنج دفعه صدای بزغاله در بیاری اونم با صدای بلند .
گفت: تخفیف با یه فشار به دستش شروع کرد به بع بع کردن نازنین گفت: عزیزم بخشیدمش.
گفتم : این تیکه رو شانس آوردی و اضافه کردم خب حالا نوبت چیه. گفت : بدبختی و بیچارگی من.
دستش رو ول کردم و گفتم: نه وقت عفو بخشش.
یه خورده کت وکولش تکون دادتا فشار ناشی دست منو از بدنش خارج کنه
بعد گفت : باشه عفو میکنم.
پامو زدم زمین خیز برداشت در بره گفتم :نترس بزغاله اینم اسم رسمی داریوش در شوخی ها بود . فلسفه اش هم این بود که دایم دهنش میجنبید یا میخورد یا بع بع (حرف میزد.)
بهر صورت نازنین رو یه ماچ کردم وگفتم : عزیزم تو چند دقیقه ای برو پیش مامان اینا من این رو ارشادش کنم. . نازنین که متوجه شده بود ماباید باهم حرف بزنیم بلند شد و رفت تو جمع عمه هاش.
به داریوش گفتم : بریم تو اتاق من کارت دارم. بعد راه افتادم واونم دنبالم اومد بالا.
گفتم : خوب گوش کن بین چی میگم دست کردم تو جیبم و پنج هزار تومان از جیبم در آوردم و دادم دستش و گفتم : قضیه مراسم عقد ما رو که میدونی . در حالیکه به پولا نگاه میکرد گفت آره. گفتم آقا دایی گفته پنج تا سکه . ما هم اطاعت امر میکنیم . تو فردا برو بانک ملی شعبه مرکزی تو خیابون فردوسی .
گفت : خودم بلدم عقل کل مگس بی باک.
یدونه زدم تو سرش گفتم : مرتیکه من دیگه زن دارم تو حق نداری بامن شوخی کنی . ا لبته من هرچی دلم بخواد حق دارم بهت بگم. یکی دیگم زدم تو سرش . و ادامه دادم : میری بانک پنج تا سکه پنج پهلوی طلا میخری . زنگ زدم پرسیدم هرکدوم حدود چهارصد وهشتاد تومن میشه ، که جمعش برای پنج تا میشه حدود دو هزار و پانصد تومن. بقیه رو هم بند و بساظ یه مهمونی رو جور میکنی برای شب جمع خونه ما . منم هیچ کمکی نمیرسم بکنم مسئول همه چی خودتی .
گفت : زیاد نیست .
گفتم : نه میخوام همه چی تکمیل باشه . دعوت کردن بچه ها هم با خودت. منم چندتا از دوستای اداره رو میخوام بگم که فردا اینکارو میکنم.
بعد برای هفته بعد همین برنامه رو خونه نازنین اینا داریم که بعدا" هماهنگی میکنیم.
بعد از تموم شدن حرفام گفتم : حالا تو بنال.
گفت : سپیده زنگ زد.
زدم تو سرم . گفتم : بهش گفتی من ز....
گفت : آره........
گفتم : چی گفت.
داریوش گفت: هیچی تبریک گفت و گفت : بهت بگم باهاش تماس بگیری . از قبل از عید دنبالت میگرده. باهات کار واجب داره .
پرسیدم : ناراحت نشد .
گفت : یه کم تو لک رفت اما ناراحت نشد.
خواهش کرد حتما" باهاش تماس بگیری.
سپیده دوست دختر من بود ، که گاهی که منو پیدا نمی کرد با داریوش تماس میگرفت . چون با هم بیرون زیاد میرفتیم . با داریوش هم صمیمی شده بود. سپیده دو سال پیش با پیشنهاد من وارد عرصه بازیگری سینما شده بود و چندتا فیلم هم نقش هایی بازی کرده بود چند ماهی از من بزرگتر بود اما چون خیلی ظریف بود خیلی این تفاوت سنی به چشم نمیخورد. به اردشیر گفتم جلو زبونتو میگری تا خودم ماجرا رو ظرف دو سه روز آینده تموم کنم.
گفت : خرج داره .
یکدونه محکم زدم پس گردنش و گفتم : اینم خرجش .
گفت : چرا میزنی ؟
گفتم : برای اینکه حقته.
گفت: نپرونش بچرخون طرف من .
گفتم: آخه توفه به چیه تو دلش خوش باشه ؟ بلدی حرف بزنی ؟خوش تیپی ؟.....
پرید وسط حرفم و گفت : از تو که خوشتیپ ترم .
گفتم : آره بخصوص با اون موهای اجق وجقت .
گفت : تو خری نمی فهمی این مد روزه.
گفتم : ببر صداتو ..... حالا م بجای پر حرفی بلند شو بریم پایین .
فقط دیگه سفارش نکنم ها. حرفا ماباهم شوخی بود .هم من وهم او خیلی همدیگر رو دوست داشتیم منتها با هم اینجوری حرف میزدیم. بلند شدیم و رفتیم پایین . تا رسیدیم نازنین فوری از مامان اینا جدا شد و خودش رو به من رسوند.در همین زمان چند سیخ دل وجیگر و گذاشتن جلوی من و نازنین.