وقتی وارد صحن امامزاده شدیم داشتم از تعجب شاخ در میاوردم تقریبا" تمام بچه های مدرسه جعفریه تجریش توی صحن امامزاده بودند و تمام صحن شمالی اون رو پر کرده بودند .
جمعیت زوار با تعجب به این صحنه نگاه میکردند . حدود دویست تا دختر با چادر سفید درحالیکه شمع های خاموشی در دست داشتند بشکل یک هلال ماه منظم کنار هم ایستاده بودن . وقتی ما رسیدیم دالانی باز کردن و ما رو از وسط اون عبور دادن و به وسط هلال هدایت کردن .
اصلا" از شلوغ بازیهای صبح خبری نبود.
خانم صالحی و خانم جهانشاهی هم بدون هیچ تفاوتی مثل بقیه بچه ها تو صف ایستاده بودند.
وقتی ما وسط حلال قرار گرفتیم یکی از بچه ها با صدای بلند شروع به صحبت کرد.
همه میدونیم برای چی امروز اینجا جمع شدیم. ....برای ادای یه نذر. برای تشکر از خالقی که به دعای بندگانش گوش میکنه و اونارو بنا به مصلحت وبزرگی خودش برآورده میکنه.
همه ما نذر مشترکی داشتیم برای یکی از دوستامون ،.......... دوستی که غصه بزرگی تو دلش داشت .
دلی که خیلی پاک و بی آلایش بود ، که اگه اینطور نبود ، این همه آدم رو یکجا همدرد و همرنج خودش نمیکرد.
ما همه مون اونو دوستش داریم رنج اون رنج ما شده بود . درد اون درد خودما بود. ما آرزو ها وآمال خودمون رو در بر آورده شدن آمال و آرزوی اون میدیدیم........... و امروز اون به آرزوش رسیده و ما اینجا جمع شدیم تا نذری رو که یکدل با هم بسته بودیم ادا کنیم.
شدیدا" تحت تاثیر قرار گرفته بودم ونمیتونستم جلوی اشکم رو بگیرم نه من ، همه کسانی که اونجا بودن .حتی کسانی که اصلا" از ماجرا بی خبر بودن ، بی اختیار گریه میکردن . انگار هر کس برای گمشده و نیاز خودش گریه میکرد.
خانم صالحی وجهانشاهی دوتا تاج گل کوچیک وقشنگی رو که با گل مریم درست کرده بودن به طرف ما آوردند یکی رو روی سر نازنین و دیگری رو رو ی سر من گذاشتن.
بعد از اون بچه ها یکی ،یکی شمع هاشونو روشن کردن و شروع کردن آروم آروم به طرف ما حرکت کردن . هر کدوم در فاصله ای معین در یک مدار دایره ای شمعش رو زمین میگذاشت و به این ترتیب هفت حلقه نور با شمع ها دور ما ایجاد کردند. منو نازنین در میون هاله ای از نور قرار گرفته بودیم. هوا دیگه تاریک شده بود و نور شمع ها همه فضای محوطه شمالی امامزاده رو روشن کرده بود. وما در مرکز این نور بودیم.
بچه ها حال دیگه با صدای بلند گریه میکردند و اشگ شوق میریختند هرکس در حال عبور بود بی اختیار با دیدن این صحنه می ایستاد و بعد از لحطه ای گریه میکرد.
شور ی به پا بود وهمه به خاطر نازنین من.به خودم میبالیدم مثل سردار فاتحی که از یک نبرد بزرگ پیروز برگشته سرم رو بالا گرفته بودم وبدینوسیله میخواستم بگم تمامی این کارها به خاطر همسر زیبا و دلپاک منه.
تمام کسانی که اونشب اونجا بودن فرشته ای رو در لباس انسان دیدن و در دفتر دلشون تصویر زیبای اونو ضبط کردند.
مراسم نذر تموم شد و بچه ها که حالا صفای قلبی ویژه ای هم پیدا کرده بودند. همدیگر رو بغل میکردن وبهم تبریک میگفتن.
در این اثنا کوکب خانم باچشمانی که از شدت گریه قرمز قرمز شده بود به طرف ما اومد و اول نازنین رو بغل کرد و ماچ کرد.
بعد هم به سراغ من اومد و گونه ها و پیشانی من رو ماچ کرد و گفت : خدا عزتت بده ،..... خدا از بزرگی کمت نکنه ....خدا هر آرزویی که داری بر آورده کنه،..... خدا به عزت این آقا همیشه سر بلندت کنه .........
و ادامه داد : احمد آقا من پنج تا دختر شوهر دادم . اما به جلال خداوندی قسم اینقدر که از عاقبت بخیری این دختر خوشحال شدم از عروسی دخترای خودم خوشحال نشدم
این آقا همین الان از جفت چشم کورم کنه اگه دروغ بگم ،...... علیل و ذلیلم کنه ، اگه دروغ بگم......... احمد آقا این دختر یه فرشته است ، یه فرشته......... پیرزن این حرفها رو میزد ومثل ابر بهاری گریه میکرد . دستهای پینه بسته از زحمت شبانه روزیش رو گرفتم و بوسیدم .......
دستش رو از تو دستم کشید و مادرانه روی سرم گذاشت . و به این وسیله محبت خودش رو نسبت به من بیان کرد............
ساعت ده ونیم بود که به خونه برگشتیم . زن دایی شام خوشمزه ای درست کرده بود . خوردیم وبرای استراحت به اتاقمان رفتیم. فردا قرار بود بعد از تعطیل شدن مدرسه نازنین به خونه ما بریم واسه همین نازنین برای دو روز لباس برداشت وتوی یک ساک گذاشت که صبج بذاریم تو ماشین.........
.......وبعد خوابیدیم در حالیکه محکم همدیگر رو در آغوش گرفته بودیم. روز بعد نازنین رو به مدرسه رسوندم و برای انجام بقیه کارها یه سر رفتم تلویزیون و بعد سری به بانک زدم تا مقداری پول از حسابم بگیرم . بعد یه زنگ زدم خونه خاله اشرف اینا و برای داریوش پیغام گذاشتم که بعد از ظهر یه سری بیاد خونه ما ، با مامان هم تماس گرفتم و گفتم برای نهار میریم خونه. مامان گفت : اگر غیر از این میکردی پوستت رو میکندم .
یه ذره قربون صدقه اش رفتم و یه ماچ از پشت تلفن براش فرستادم . گفت : من کی پس این زبون تو بر اومدم که الان بربیام ؟.......بعد ادامه داد تا نیاین سفره پهن نمیشه......... خلاصه اگه دیر بیایی باید جواب بابات و داداشاتو بدی .........گفته باشم............
گفتم : چ.........ش..........م اوچیکتم ننه.
لجش میگرفت . بهش میگفتم ننه اما من خودم خیلی خوشم میومد. داد زد : مگه پات نرسه خونه یه ننه ای نشونت بدم...... خندیدم وگفتم: ن.....ن.....ه ....می.......خوا.....مت..... خداحافظ.
و گوشی رو قطع کردم. طبق قرار ساعت یک رفتم دنبال نازنین و با هم به طرف خانه حرکت کردیم این اولین روزی بود که نازنین بعنوان عروس خانواده . پا به خانه ما میگذاشت.
سر راه گفت : احمد میشه یه دسته گل بگیریم....
گفتم : هرچند تو خودت زیباترین گل دنیایی . اما چون تو میخوای چشم .
دسته گلی گرفتیم و ساعت پنج دقیقه به دو بود که رسیدیم . نمیدونم کلیدم رو کجا گم کرده بودم ناچار دکمه اف اف رو فشار دادم. اردشیر برادر کوچیکم گفت کیه ؟ گفتم : منم داداش .
یه مرتبه ذوق زده داد زد : مامان داداش اینا اومدن .........و بدون اینکه در رو باز کنه گوشی اف اف و گذاشت زمین .
من و نازنین خندمون گرفت.... نازنین دوباره زنگ و زد . اینبار اشکان برادر وسطیم گوشی رو بر داشت گفت : بله
نازنین گفت : سلام اشکان جان .
اشکان جوابداد : سلام زن داداش الان اومدم
وبدون اینکه در رو باز کنه. گوشی رو گذاشت زمین.
در این لحطه در خونه از پشت باز شد. همین که در و هول دادیم که داخل بشیم دیدم اردشیر پشت در .........
دوید و دست نازنین رو گرفت و گفت : سلام زن داداش. نازنین دولا شد و اونو یه ماچش کرد .
اردشیر هفت سال داشت و کلاس دوم بود. شیطون و بازیگوش .اما بسیار مهربون. در همین موقع مامان وبابا و اردشیر هم از راه رسیدن اردشیر یه منقل که از توش دود اسفند به هوا میرفت دستش بود در همین زمان گوشه حیاط منوچ خان قصاب محل مون رو دیدم که داشت گوسفندی رو هول میداد و به طرف ما میومد.
نازنین گفت : اوه پس باز نکردن در فلسفه ای داشته .
منوچ خان گوسفند و جلوی پای منو نازنین زد زمین و ذبح کرد.
در همین حال سه تا خاله هام (عمه های نازنین.) وبچه هاشون هم یکی یکی از در راهرو بیرون اومدن وحسابی حیاط شلوغ شد.
با سلام و صلوه ما رو داخل خونه بردن سفره پهن بود فقط منتظر ما بودن به خاطر اینکه بیش از این معطلشون نکنیم من ونازنین فورا"رفتیم و آبی به دست و صورتمون زدیم وسر سفره نشستیم. نهار باقالی پلو با گوشت ماهیچه بود یعنی غذای مورد علاقه من. یه بشقاب کشیدم ودوتایی با نازنین شروع کردیم به خوردن.
بعد ازظهر حدود ساعت پنج ونیم بود که یکی یکی سرو کله شوهر خاله ها پیدا شد اول آقا قدرت شوهر خاله شوکت که خاله بزرگم بود.
بعد آقا جواد شوهرخاله اشرف وبابای اردشیر آخرهم آقا مصطفی شوهر خاله فرح که کوچک ترین عضو خانواده مامان اینا بود.
شیش و ده دقیقه ام سرد کله اردشیر که از تمرین کانگ فو بر می گشت پیدا شد. دیگه خونه حسابی غلغله شده بود بابا اینا مشغول برپایی آتیش برای کباب کردن جیگرها شدن . طبق هماهنگی های بابا منوچ خان ده دست دل و جیگر اضافی برامون آورده بود. بچه ها یه گوشه دیگه حیاط مشغول بازیهای کودکانه خودشون بودن خاله ها هم طبق معمول سنوات گذشته در گیر غیبت پارتی و حرفهای دیگر زنانه.
منو نازنین هم کنار باغچه قشنگی که عشق بابا بود و خودش بهش میرسید . مشغول نجوای عاشقانه بودیم .
با اومدن داریوش ناگهان همه چیز بهم ریخت . تا رسید با همه سلام و علیک کرد و یه راست اومد سراغ من و نازنین. رو به نازنین کرد و
گفت : ا.....و.......مردنی از من داریش ها...... داریوش با همه شوخی داشت حتی با آقا دایی که هیچکس جرائت نمیکرد حتی توچشماش مستقیم نیگاه کنه........ چون نازنین نسبت به قدش کمی لاغر بود اداریوش مردنی صداش میکرد .
بعد رو به من کرد گفت : مگس بی باک . اینم اسم من بود تو لغتنامه داریوش . (به دو دلیل این اسم و رو من گذاشته بود یکی اینکه من تو این فیلم به جای یکی از شخصیتهای اون حرف می زدم و دوم به خاطر عینکم) تو ام اگه روتو زیاد کنی یه فن کنگ فو بهت میزنم که از قدقد بیافتی . پس مثه بچه آدم دست از سر مردنی ور میداری که بره محفل نسوان خودتم دنبال من میایی کارت دارم. بلند شدم یدونه زدم پس گردنش و دستش از پشت پیچوندم و دستمو انداختم دور گردنش . فورا جا زد وگفت : بابا شوخی کردم شما که میدونین ما زمین خورده شما هستیم یه ذره بیشتر دستشو پیچوندم گفت عبدم عبیدم خوارم ذلیلم فنتیل لاستیک ماشینتم اصلا" هرچی شما بگین هستم . گفتم مثه بچه آدم اول عذر خواهی........... ازکی؟ گفت چشم...چشم......... نازنین خانم من خر شوهرت که هیچ خر خودت و جد وآبادتم هستم.
نازنین که خیلی داریوش اذیتش میکرد فرصت مناسبی پیدا کرده بود گفت : اینا که گفتی : یه بخشی از وظایف سازمانیته . اما برای اینکه عذر خواهی تو رو بپذیرم باید پنج دفعه صدای بزغاله در بیاری اونم با صدای بلند .
گفت: تخفیف با یه فشار به دستش شروع کرد به بع بع کردن نازنین گفت: عزیزم بخشیدمش.
گفتم : این تیکه رو شانس آوردی و اضافه کردم خب حالا نوبت چیه. گفت : بدبختی و بیچارگی من.
دستش رو ول کردم و گفتم: نه وقت عفو بخشش.
یه خورده کت وکولش تکون دادتا فشار ناشی دست منو از بدنش خارج کنه
بعد گفت : باشه عفو میکنم.
پامو زدم زمین خیز برداشت در بره گفتم :نترس بزغاله اینم اسم رسمی داریوش در شوخی ها بود . فلسفه اش هم این بود که دایم دهنش میجنبید یا میخورد یا بع بع (حرف میزد.)
بهر صورت نازنین رو یه ماچ کردم وگفتم : عزیزم تو چند دقیقه ای برو پیش مامان اینا من این رو ارشادش کنم. . نازنین که متوجه شده بود ماباید باهم حرف بزنیم بلند شد و رفت تو جمع عمه هاش.
به داریوش گفتم : بریم تو اتاق من کارت دارم. بعد راه افتادم واونم دنبالم اومد بالا.
گفتم : خوب گوش کن بین چی میگم دست کردم تو جیبم و پنج هزار تومان از جیبم در آوردم و دادم دستش و گفتم : قضیه مراسم عقد ما رو که میدونی . در حالیکه به پولا نگاه میکرد گفت آره. گفتم آقا دایی گفته پنج تا سکه . ما هم اطاعت امر میکنیم . تو فردا برو بانک ملی شعبه مرکزی تو خیابون فردوسی .
گفت : خودم بلدم عقل کل مگس بی باک.
یدونه زدم تو سرش گفتم : مرتیکه من دیگه زن دارم تو حق نداری بامن شوخی کنی . ا لبته من هرچی دلم بخواد حق دارم بهت بگم. یکی دیگم زدم تو سرش . و ادامه دادم : میری بانک پنج تا سکه پنج پهلوی طلا میخری . زنگ زدم پرسیدم هرکدوم حدود چهارصد وهشتاد تومن میشه ، که جمعش برای پنج تا میشه حدود دو هزار و پانصد تومن. بقیه رو هم بند و بساظ یه مهمونی رو جور میکنی برای شب جمع خونه ما . منم هیچ کمکی نمیرسم بکنم مسئول همه چی خودتی .
گفت : زیاد نیست .
گفتم : نه میخوام همه چی تکمیل باشه . دعوت کردن بچه ها هم با خودت. منم چندتا از دوستای اداره رو میخوام بگم که فردا اینکارو میکنم.
بعد برای هفته بعد همین برنامه رو خونه نازنین اینا داریم که بعدا" هماهنگی میکنیم.
بعد از تموم شدن حرفام گفتم : حالا تو بنال.
گفت : سپیده زنگ زد.
زدم تو سرم . گفتم : بهش گفتی من ز....
گفت : آره........
گفتم : چی گفت.
داریوش گفت: هیچی تبریک گفت و گفت : بهت بگم باهاش تماس بگیری . از قبل از عید دنبالت میگرده. باهات کار واجب داره .
پرسیدم : ناراحت نشد .
گفت : یه کم تو لک رفت اما ناراحت نشد.
خواهش کرد حتما" باهاش تماس بگیری.
سپیده دوست دختر من بود ، که گاهی که منو پیدا نمی کرد با داریوش تماس میگرفت . چون با هم بیرون زیاد میرفتیم . با داریوش هم صمیمی شده بود. سپیده دو سال پیش با پیشنهاد من وارد عرصه بازیگری سینما شده بود و چندتا فیلم هم نقش هایی بازی کرده بود چند ماهی از من بزرگتر بود اما چون خیلی ظریف بود خیلی این تفاوت سنی به چشم نمیخورد. به اردشیر گفتم جلو زبونتو میگری تا خودم ماجرا رو ظرف دو سه روز آینده تموم کنم.
گفت : خرج داره .
یکدونه محکم زدم پس گردنش و گفتم : اینم خرجش .
گفت : چرا میزنی ؟
گفتم : برای اینکه حقته.
گفت: نپرونش بچرخون طرف من .
گفتم: آخه توفه به چیه تو دلش خوش باشه ؟ بلدی حرف بزنی ؟خوش تیپی ؟.....
پرید وسط حرفم و گفت : از تو که خوشتیپ ترم .
گفتم : آره بخصوص با اون موهای اجق وجقت .
گفت : تو خری نمی فهمی این مد روزه.
گفتم : ببر صداتو ..... حالا م بجای پر حرفی بلند شو بریم پایین .
فقط دیگه سفارش نکنم ها. حرفا ماباهم شوخی بود .هم من وهم او خیلی همدیگر رو دوست داشتیم منتها با هم اینجوری حرف میزدیم. بلند شدیم و رفتیم پایین . تا رسیدیم نازنین فوری از مامان اینا جدا شد و خودش رو به من رسوند.در همین زمان چند سیخ دل وجیگر و گذاشتن جلوی من و نازنین.