|
درباره وبلاگ منوي اصلي موضوعات آرشيو وبلاگ مطالب اخير پيوندها نويسندگان صفحات وبلاگ |
*بهترین رمان ها و داستان های عاشقانه *
قصه عشق- راز نیاز- لحظه های بی تو- یاسمین ...
۱۳۸۸/٩/۳٠ :: ۱٢:٥۸ ب.ظ :: نويسنده : ملینا
از خونه خارج شدم و پس از خرید چند شاخه گل سرخ به طرف سر پل تجریش حرکت کردم. جمعه شب بود و سر پل خیلی شلوغ . اصلا" جای سوزن انداختن هم نبود .مونده بودم نازنین رو توی اون شلوغی چه جوری پیدا کنم .که دیدم یکی به شیشه ماشین میزنه.نگاه کردم دیدم نازنینه. گلها رو از روی صندلی برداشتم که اون بنشینه. وقتی در رو بست گلها رو به اون دادم و راه افتادم به طرف خیابون پهلوی ، به این امید که از اون شلوغی نجات پیدا کنیم.اما پهلوی هم شلوغ بود با استفاده از یک کوچه فرعی که بخوبی میشناختمش خودم رو به زعفرانیه رسوندم به طرف پارک وی رفتم . سر سه راه تله کابین دور زدم و یعد از قطع مجدد پهلوی وارد اتوبان شاهنشاهی شدم و با هر زحمتی بود خودم رو به خیابون فرشته رسوندم. نزدیک تریایی که صاحبش از دوستام بود ماشین رو پارک کردم و وارد اون شدیم. با سفارش ویژه دوستم یه جای دنج و آروم برامون آماده شد و ما اونجا آروم گرفتیم. دستان نازنین رو گرفتم واونا رو بوسیدم. اشک توی چشمام حلقه زده بود واینبار او ن بود که اشگهای مرا با سرانگشتهای خودش عاشقانه پاک میکرد. از روبروی من خودش رو به کنارم رسوند وسرش رو توی بغلم گذاشت. موهای مشکی بلند وصاف که خیلی ساده اونارو روی دوشش ریخته بود .صورتی کشیده با ابروهای بهم پیوسته،نه سبزه بود نه سرخ و سفید بر عکس خواهرا و برادرش ، چشمانش که منو گرفتار کرده بود سیاه بود .عین موهاش. قد بلد بود،تقریبا" هم قد بودیم البته او چند سانتی از من کوتاه تر بود. بغلش کردم.گفت احمد من میترسم. در حالیکه توی بغلم میفشردمش ،پرسیدم ، از چی ؟ از اینکه نکنه خوابم و دارم خواب میبینم. نکنه به خودم بیام وببینم همه اش خواب وخیاله و تو مال من نیستی. سرش رو بالا گرفتم تو توچشماش نگاه کردم و بعد بهش گفتم چشمات رو ببند بعد اونو بوسیدم. یک بوسه گرم و طولانی .اونهم من رو میبوسید . بعد از چند دقیقه دوباره سرش رو تو دستام گرفتم و گفتم : چشماتو باز کن. چشماش رو باز کرد.گفتم خب : خوابی ؟ گفت : نه . دستاش رو توی دستام گرفتم و دوباره اونارو بوسیدم وگفتم : مطمئن باش خواب نیستی و خواب نمی بینی. اینبار او دست دور گردن من انداخت و مرا بوسید. تریا پاتوق عشاق بود به همین دلیل دور هرمیز یه دیواره یک متر ونیمی بود که وقتی می نشستی کسی نمی تونست داخل رو ببینه ، از طرفی گارسون ها هم میدونستند تا صداشون نزدن نباید مزاحم بشن. به همین دلیل بعد از مدتی از نازنین پرسیدم چی میخوری تا سفارش بدم.از من پرسید تو دیشب تا حالا چیزی خوردی ، با خنده گفتم آره غصه. و بعد پرسیدم تو چی گفت: منم مثل تو پس سفارش اولین شام مشترکمون رو دادم جوجه کباب، که غذای مورد علاقه نازنین بود . اینو بار ها از زبان دایی شنیده بودم. آخه نازنین عزیز دردونه دایی بود . دایی سه تا دختر و یه پسر داشت . اما نازنین گل سر سبد اونا بود دلیلش هم این بود که همه بجه های دیگه دایی بغیر از نازنین به زن دایی شبیه بودن و فقط این نازنین بود که به خانواده ما کشیده بود یادم رفت بگم . ما دوتا شباهت زیادی به هم داشتیم. منهای گیسوان بلند نازنین مشخصاتمون تقریبا " یکی بود. تا ساعت یازده شب همونجا نشستیم و نجوا کردیم. نازی اون شب تولد یکی از دوستاش بود و دایی اینا فکر میکردن اون به جشن تولد رفته واسه همین من حدود یازده ونیم اونو نزدیک خونشون پیاده کردم و آنقدر ایستادم تا وارد خونه شد . اون قبل از اینکه پیاده بشه به من گفت : کی میای پیشم. آدرس دبیرستانشون رو گرفتم و بهش گفتم ساعت ۱ فردا خودم ورو بهش می رسونم. فکر میکردم حالا که چند ساعتی باهم بودیم شاید دلم کمی آرومتر شده . اما وقتی داخل خونه شد و در رو پشت سرش بست همه غم دنیای دوباره به دلم برگشت خدایا چیکار باید بکنم . تحمل حتی یه لحظه بدون اون برام غیر ممکنه. ۱۳۸۸/٩/٢۸ :: ٤:٤٠ ب.ظ :: نويسنده : ملینا
خدای چه کنم؟..... باید رفت......... اما کو پای رفتن ؟.......... کجا میشه رفت بدون دل ؟......................... چگونه ؟....... اون هم بدون دلدار ؟........... چشمان نازنین التماس میکرد.......... نرو ........ واین غصه ام را بیشتر میکرد..... دلم توسینه فشار میاورد. که بمان .....نرو....... پاهام توان حرکت را نداشتن........ اما باید میرفتم . ساعت نزدیک چهار صبح بود. امیر گفت کجا میخوای بری . خب یه استراحتی همین جا بکن . فردا هم که جمعه است وتعطیل. پاهام شل شد. به تعارف گفتم : نه باید برم.......(ای لعنت بر این تعارفات)...... بر خلاف انتظار من کوتاه اومد و خیلی خالصانه گفت : هر جور راحتی. انگار یک تشت گنده آب سرد رو سرم خالی کردن . و ا رفتم برقی که تو چشم نازنین بعد از تعارف امیر پیدا شده بود یکمرتبه خاموش شد. چه باید میکردم. بالاخره در حالیکه به خودم به خاطر تعارف احمقانه ای که کرده بودم لعنت می فرستادم . خداحافظی کردم و از خونه دایی اینا که تو خیابون دربند بود بیرون اومدم سوار ماشینم شدم و مدتی سرم رو رو ی فرمون گذاشتم اصلا" قدر ت حرکت نداشتم بالاخره بعد از مدتی ماشین رو روشن کردم و راه افتادم اصلا" حال خونه رفتن نداشتم واسه همین راهمو دور کردم در حالیکه به طور معمول باید از جاده قدیم شمرون سرازیر میشدم به طرف پایین . راهم رو به طرف خیابون پهلوی وسپس اتوبان شاهنشاهی کج کردم (ما اونموقع هنوز تو سی متری نارمک می شستیم) اتوبان بشدت یخ زده بود طوری که با هر ترمز یه چیزی حدود پنجاه تا صد متر ماشین رو زمین سر میخورد . در سکوت کامل و آرام رانندگی میکردم. مثل بچه آدم . جوری که اصلا" از من بعید بود . تو فکر بودم و اصلا متوجه محیط اطراف نبودم که یه مرتبه به خودم اومدم و دیدم جلوی در خونه هستم . ساعت کمی از شش صبح گذشته بود.وقتی در خونه رو باز کردم پدرم رو دیدم که داشت آماده میشد بره کله پاچه بگیر ....... سلام کردم........ جواب سلامم رو داد و گفت : چه عجب سحر خیز شدی؟ ظاهرا" متوجه نشده بود که تازه از راه رسیدم. ادامه داد : مهمونی دیشب خوش گذشت .گفتم بد نبود پرسید: کی اومدی خونه ؟ گفتم : الان.....
نزدیکیهای پنج بعد از ظهر بود که با صدای مادرم از خواب بیدار شدم. در حالیکه با متکا آرام به پک و پهلویم میزد، میگفت : بلندشو چه قدر میخوابی. مگه کوه کندی .....بلند شو ....یا الله بلند شو........ بعد اضافه کرد ، این دوستان ناشناستم که پاشنه تلفن رو صبح تا حالا از جا کندن......حرفم نمیزنن که آدم ببینم دردشون چیه ؟ با خودم فکر کردم .من که دوستی ندارم که نتونه با مادرم حرف بزنه .......پرسیدم : کس دیگه ای زنگ نزد.....گفت نه...... پرسیدم هیشکی ؟...... گفت : اصول دین میپرسی ؟ و ادامه داد. گفتم نه...... فقط....... گوشام تیز شد. فقط چی .... فقط برادر زاده عزیزم فیلش یاد هندستون کرده بود تلفن زد حال عمه اش را بپرسه.....بنظر شما اشکالی داره یا باید از شما اجازه می گرفت...... اینو که گفت یه مرتبه برق از کلمه پرید . نازنین بود زنگ میزد ....... بلافاصله از جام بلند شدم و بعد از یه دوش سریع السیر شماره خونه دایی اینارو گرفتم.به زنگ دوم نرسید صدای نازنین رو از پشت تلفن شنیدم. با بغض گفت : کجایی ؟ گفتم : به خواب مرگ فرو رفته بودم دستپاچه گفت : خدا نکنه گفتم الان حالم از صدتا مرده ام بدتره نمیدونی دیشب با چه جون کندنی دل از خونه تون کندم.......این امیر نامردم که دوباره تعارف نکرد . نازی گفت : احمد نمیتونم دوری تو رو تحمل کنم .تو رو خدا ، ....تورو ..... خدا هرجوری میتونی خودتو به من برسون . بهش گفتم : منم مثل تو . بعد نگاهی به ساعت کردم پنج و چهل دقیقه بود برای ساعت شش ونیم سر پل تجریش قرار گذاشتیم. با سرعت لباس پوشیدم و آماده حرکت شدم .که مادرم جلوی در یقه ام را گرفت و گفت : شازده پسر کجا..... ما هم مادرتیم مثل اینکه ها.سهمی داریم . تو که دایم یا اینور و اونوری یا وقتی هم خونه ای خوابی . یه ماچ مامان خر کنی کردمش و گفتم ما که در بست کوچیک شماییم . تازه بخشش از بزرگونه. خنده ای کرد وگفت : برو ...برو که تو اگه این زبون نداشتی که این همه گلو گیر دخترای مردم نمیشدی ،برو .....برو که طرف منتظره ........ بنده خدا نمیدونست ایندفعه این منم که صیدم نه صیاد........ ماجرا از یک شب سرد اسفند ماه سال ۱۳۵۴ شروع شد. بالاخره بعد از دو روز زحمت شبانه روزی ,کار تزیین خونه و تدارک تولد تموم شد . درست چند ساعت قبل از جشن. من که حسابی خسته و کثیف شده بودم به امیر پسر داییم که که تولدش بود و این همه زحمت رو به خاطر جشن تولد اون کشیده بودم. گفتم : من میرم خونه . یه دوش میگیرم . لباسام رو عوض میکنم و بر میگردم . امیر با اصرار میگفت : تو خسته ای خب همین جا دوش بگیر لباس هم تا دلت بخواد میدونی که هست . من بهانه آوردم و بالاخره قانعش کردم که باید برم و برگردم. راستش اصل داستان مسئله کادویی بود که باید براش میگرفتم ، به هر صورت خودمو به خونه رسوندم و بعد از یه دوش آبگرم که بهترین دوای خستگی من تو اون لحظه بود ، لباس پوشیدم و آماده حرکت شدم. چون قبلا" تصمیم خودم را در مورد کادو گرفته بودم سر راه یه سرویس بروت که شامل ادکلن ،عطر و لوسیون بعد از اصلاح بود و خودم یه ست مثل همون رو قبلا" خریده بودم . گرفتم و به سمت خونه دایی راه افتادم. هوا خیلی سرد بود و خیابونا حسابی یخ زده بود ، جوری که . من که بین بچه ها تو رانندگی به بی کله معروف بودم جرات نکردم خیلی شلتاق بزنم. راستش با اینکه تازه هفده سالم بود اما دو سال بود خودم ماشین که داشتم یعنی از پونزده سالگی و رانندگی میکردم البته بدون گواهینامه . بهر صورت کمی دیر رسیدم و تعدادی از مهمونها اومده بودند مسئول موزیک من بودم و دیر کرده بودم. نمیدونم چه مرگم شده بود در حالیکه هوا بشدت سرد بود من احساس گرمای شدیدی میکردم. از در که وارد شدم همه یه جیغ بلند و ممتد کشیدن و به این وسیله ورود من رو خوشامد گفتن راستش از اونجایی که من خیلی شیطون و در عین حال فعال بودم همه یه جورایی منو تحویل میگرفتن . من مرکز موزیک های دست اول بودم و هرچی موزیک تاپ میخواست تو بازار بیاد .حداقل یه هفته قبلش تو بساط من میتونستی پیداش کنی . البته به همه این خواص خوش سرو زبونی منو رو هم اضافه کن . به هر صورت با تشویق بچه ها پشت دستگاه استریو رفتم در همین حال به امیر که منو تا پشت دستگاه همراهی میکرد گفتم من زبونم داره از حلقم در میاد. یه نوشیدنی خنک میخوام سعید چشم بلند بالایی گفت و بعد از چند لحظه یه لیوان شربت آبلیمو که قطعات یخ توش ملق میزدن . داد دست من . منم لا جرعه سر کشیدم بی خبر از اینکه توی لیوان ودکا هم ریختن. همه میدونستن من تو زندگیم اهل دو چیز نیستم یکی سیگار و دومی مشروب .اما برای اینکه سر بسر من بزارن با این پلتیک وبا استفاده از تشنگی شدید من اون شب یه لیوان ودکا به خورد ما دادن. بهر صورت با گرم شدن کله من مجلس هم حسابی گرم شده بود . یه سری موسیقی تاپ از سری نان استاپ ها که تازه به دستم رسیده بود بچه ها را حسابی کوک کرده بود . در همین زمان داشتم فکر میکردم برای اینکه بچه ها یه کم خستگیشون در بره یه موزیک تانگو بزارم که یکی از بچه ها به طرفم اومد و گفت : من دوتا آهنگ جدید آوردم که البته شما باید شنیده باشین یکیش مال ستار ودومی رو ابی خونده اگه میشه این دوتارو بزارین. راستش جا خوردم آهنگ جدید از ستار و ابی .پس چرا بدست من نرسیده . بدون اینکه خودمو لو بدم گفتم آره آره دارم بزار ببینم . که گفت : فرقی نمیکنه اینم مال شماست. من نگاهی کردم و با تشکر نوار رو گرفتم و تو دستگاه انداختم .تا اومدم به خودم بجنبم دیدم هرکس یه پارتنر انتخاب کرده و با اورتور آهنگ شروع کرده به رقصیدن. هر چی چشم انداختم دیدم کسی نیست که من با هاش برقصم نا امید داشتم پشت دستگاه بر می گشتم که دیدم دختر داییم نازیین یه کوشه نشسته و سرش رو انداخته پایین و داره گلهای قالی رو نگاه میکنه. به طرفش رفتم و گفتم افتخار می........ سرش رو بلند کرد ولبخند تلخی زد ،درست همین موقع چشمامون تو هم گره خورد....ستار می خوند آه ای رفیق آه ای رفیق نان گرم سفره ام را باتو قسمت کردم ای دوست هرچه بود از من گرفتی غیر آه سردم ای دوست
آه ای رفیق
دستم رو آرام رو لباش گذاشتم ودوباره بغلش کردم.در همین زمان آهنگ دوم نوار که ابی خونده بود شروع شد.
بله اسیر شدیم و رفت اسیر دو تا چشم سیاه که دوتا ستاره درخشان وسطش سو سو میزد ما اصلا" متوجه نبودیم دور و ورمون چی میگذره . بچه ها خودشون موزیک میگذاشتن و میرقصیدند. جیغ و داد میکردند اما نه من و نه نازنین اصلا" اونجا نبودیم ، کجا بودیم ؟ اینو فقط کسایی میفهمند که عاشق شدند. تو ابرا ، تو آسمونا ، تو کهکشون ، نمیدونم ، توصیفش خیلی مشکله. بچه ها به خیال اینکه ودکا هه دخلم رو آورده با هام کاری نداشتن. اینقدر شلوغ بود حتی متوجه نشدن که منو نازنین چنان دستامون تو هم گره خورده که عظیم ترین نیروها هم نمیتونن اونارو از هم جدا کنن. دستاش تو دستم بود ،داغ داغ. اما این داغی فقط بخش کوچیکی از حرارت سوزان عشقی بود که تو رگ وریشه های وجودمون خونه کرده بود. داشتم میسوختم...که نازنین به دادم رسید و گفت : میخوای بریم توی حیاط . حس کردم هم برای فرار از این شلوغی که تا ساعتی پیش کشته و مردش بودم اما حالا میخواستم هر چه زودتر ازش فرار کنم و هم به خاطر حراراتی که از درونم بیرون میزد این بهترین راهه . بلند شدم و با هم به حیاط رفتیم.برف همه سطح باغچه ها و سطح سنگ چین حیاط رو پوشونده بود با اینکه بنظر میرسید هوا خیلی سرد اما نه من و نه نازی احساس سرما نمی کردیم.. روی تاپ فلزی کنار حیاط که زیر یه آلاچیق قشنگ که دایی خودش درست کرده بود نشستیم و همدیگر رو بغل کردیم. در حالیکه سر نارنین رو روشونه ام گرفته بودم قطره اشکی که از چشم اون خارج شده بود رو گونه من نشست .سرش رو میون دوتا دستام گرفتم و در حالیکه با انگشتهای اشاره ام اشگهاش و پاک میکردم گفتم : گریه میکنی. چند بار با خودم گفتم , غرور کنار میزارم وبهت میگم که دوستت دارم اما هر بار ...... ساعتها بیرون توی حیاط خانه بدون اینکه احساس سرما بکنیم با هم گفتیم و گفتیم و گفتیم.تا بالاخره ازسرو صدای مهمونا متوجه شدیم مهمونی تموم شده. به همین دلیل به محل مهمونی برگشتیم هیچکس متوجه غیبت طولانی ما دوتا نشد . هیچکس اونشب نفهمید که چه بر دل من و نازنین گذشت . هیچکس حرارت عشقی که سالها ما رو در خودش سوزند و می سوزونه حس نکرد . از امروز می خواهم رمان قصه عشق رو شروع کنم. قصه ی این رمان واقعی است و فقط بعضی از اسم ها در آن تغییر کرده است. این کتاب نوشته ی صلاح الدین احمد لواسانی است امیدوارم خوشتون بیاد. تقریبا هروز یا یک روز در میان آپ خواهم کرد سلام به همه ی شما دوستان گلم خوشحالم که پیش من اومدید. من ملینا یه دختر مهربون و نجیب و درس خوان هستم که به رمان خیلی علاقه دارم خوشحال میشم رمان هایی که مد نظرتون هست رو در وبلاگ بنویسم پس بهم بگید تا اگه تونستم اونو در وبلاگ بنویسم ۱۳۸۸/٩/٢۳ :: ٢:٥۸ ب.ظ :: نويسنده : پرشین بلاگ
بنام خدا كاربر گرامي با سلام و احترام پيوستن شما را به خانواده بزرگ وبلاگنويسان فارسي خوش آمد ميگوييم. شما ميتوانيد براي آشنايي بيشتر با خدمات سايت به آدرس هاي زير مراجعه كنيد: http://help.persianblog.ir براي راهنمايي و آموزش http://news.persianblog.ir اخبار سايت براي اطلاع از http://fans.persianblog.ir براي همكاري داوطلبانه در وبلاگستان http://persianblog.ir/ourteam.aspx اسامي و لينك وبلاگ هاي تيم مديران سايت در صورت بروز هر گونه مشكل در استفاده از خدمات سايت ميتوانيد با پست الكترونيكي : support[at]persianblog.ir و در صورت مشاهده تخلف با آدرس الكترونيكي abuse[at]persianblog.ir تماس حاصل فرماييد. همچنين پيشنهاد ميكنيم با عضويت در جامعه مجازي ماي پرديس از خدمات اين سايت ارزشمند استفاده كنيد: http://mypardis.com با تشكر مدير گروه سايتهاي پرشين بلاگ مهدي بوترابي http://ariagostar.com |
||