﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>*بهترین رمان ها و داستان های عاشقانه *</title>
    <description>قصه عشق- راز نیاز- لحظه های بی تو- یاسمین ...</description>
    <link>http://roman2009.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>ملینا</managingEditor>
    <lastBuildDate>Tue, 26 Jan 2010 12:48:54 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>(بدون عنوان)</title>
      <description>&lt;p&gt;سلام دوستان&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;برای مشاهده ادامه داستان و رمان های دیگر میتوانید به &lt;a href="http://roman2010.blogfa.com/" target="_top"&gt;این آدرس&lt;/a&gt; مراجعه کنید&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href="http://roman2010.blogfa.com/"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;http://roman2010.blogfa.com/&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://roman2009.persianblog.ir/post/22</link>
      <author>ملینا</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=239302&amp;postID=4127767</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-239302.post-4127767</guid>
      <pubDate>Tue, 26 Jan 2010 12:48:54 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>قصه عشق-قسمت شانزدهم</title>
      <description>&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;ماشینم رو میخواستم عوض کنم.، یکی از بچه ها به هم خبر داده بود خواهر زاده آقای دکتر اقبال وزیر نفت یه جگوار آبی خیلی قشنگ داره و میخواد بفروش . &lt;br /&gt;باهاش هماهنگ کردم و رفتیم توی انبار یکی از شرکتهای خصوصی آقای دکتر ماشین رو دیدیم. &lt;br /&gt;جگوار آبی متالیک ، مدل ۷۶ ، سند اول ، تازه دو ماه بود وارد ایران شده . خیلی قشنگ بود. چشمم رو گرفت....به رفیقم گفتم : قیمتش مهم نیست &lt;br /&gt;می خوامش.......کارش رو تموم کن.........گفت برای فردا قرارش رو میزارم. گفتم : پس ساعتش رو شب خونه بهم خبر بده . فقط میخوام حتما قبل از پنجشنبه زیر پام باشه. &lt;br /&gt;گفت : مسئله ای نیست. حتی اگه بخوای میتونم الان ردیف کنم ماشینو ببری. &lt;br /&gt;گفتم : میشه گفت آره ....... صبر کن ........رفت دفتر انبار که تلفن بزنه . بعد از ده دقیقه برگشت و گفت : ردیفه .....میتونیم ببریم. فردا صبح ساعت ۱۱ تو محضر اول خیابون نیاوران قرار گذاشتم برای کاراش. ازش تشکر کردم و قرار شد اون ماشین منو که فورد تانوس بود ببره که ترتیب فروشش رو بده . و من هم با جگوار برم. &lt;br /&gt;سوار شدم و به طرف کارواش سر ظفر رفتم. تا ضمن شستن اون یه چکاپ هم انجام بگیره. ساعت ده دقیقه به یک بود که ماشین مثل یک عروسک جلوی چشمم قرار گرفت. دلم میخواست فقط ساعتها وایسم ونیگاش کنم . اما عشقم منتظرم بود . پس سوار شدم و با سرعت به طرف تجریش حرکت کردم. دیر شده بود . وقتی رسیدم نازنین با چند تا از دوستاش ایستاده بود و نگران اینور و اونور رو نیگاه میکرد. جلوی پاش ترمز کردم . &lt;br /&gt;چون نمیدونست ماشین رو عوض کردم . و از طرفی متوجه من نشده بود روش رو برگردوند و زیر لب یه چیزی گفت . شیشه رو دادم پایین و گفتم خانم خوشگله چند دقیقه دیر اومدم با هام قهر کردی؟ &lt;br /&gt;تا صدای منو که شنید ، برگشت و گفت: عزیزم تویی...........بعد با دوستاش که محو تماشای ماشین من شده بودند. خداحافظی کرد و سوار شد. ذوق زده پرسید مال کیه؟ &lt;br /&gt;گفتم : مال تو.............. &lt;br /&gt;گغت : نه ........جدی؟ ............... &lt;br /&gt;گفتم : خریدمش..............چطوره؟............... &lt;br /&gt;گفت : خیلی قشنگه.........معرکه است......... &lt;br /&gt;گفتم : مخصوصا به خاطر فردا شب خریدمش............ &lt;br /&gt;گفت : ممنونم .............به خاطر همه چی............... &lt;br /&gt;گفتم : خب چیکار کنیم ؟ &lt;br /&gt;گفت : میشه یه سر بریم خونه ما ؟.............. &lt;br /&gt;گفتم : چرا نشه......... بریم. دور زدم و به طرف خونه دایی اینا حرکت کردم. &lt;br /&gt;وقتی رسیدیم بوی مطبوع قورمه سبزی از پنجره آشپزخونه ،که رو به کوچه باز میشد . به دماغم خورد. &lt;br /&gt;نازنین گفت : قورمه سبزی افتادیم..........کاری که نداری؟ ........دیر که نمیشه؟................. &lt;br /&gt;گفتم : نه برنامه خاصی نداریم... &lt;br /&gt;گفت : پس پیش بسوی قورمه سبزی مامانم اینا ...........و از ماشین پیاده شد.............. &lt;br /&gt;منم ماشین رو پارک کردم و وارد خونه شدم &lt;br /&gt;زن دایی به استقبالمون اومد و هردمون رو بوسید وگفت : دلمون تنگ شده بود. &lt;br /&gt;گفتم : زن دایی ما یکشب پیش شما نبودیم . &lt;br /&gt;گفت : وقتی پدر و مادر شدین می فهمیین . برای ما همین یکشب مثل هزار شب میمونه............ &lt;br /&gt;بعد ادامه داد : خب حالا زودتر برین دستاتونو بشورین بیاین که قورمه سبزی فرد اعلا داریم. &lt;br /&gt;نازنین گفت : میدونیم........تا چند دقیقه دیگه آماده خوردن میشیم......... &lt;br /&gt;بعد از نهار با زندایی در مورد میهمانی هفته بعد که قرار بود دوستان نازنین رو دعوت کنیم حرف زدم و قرار شد زندایی این مطلب رو با دایی در میون بذار . و گفت البته فکر میکنم. مشکلی نداره اما بهتر از نصرالله خان هم سوال کنم.....بعد هم در مورد برنامه پنجشنبه یکم صحبت کردیم و قرار شد زندایی زنگ بزنه مدرسه و اجازه نازنین رو برای پنجشنبه از مدیرشون بگیره که نره مدرسه. &lt;br /&gt;ساعت چهارو نیم بود که دایی هم اومد و اول کلی قربون صدقه نازنین رفت و باهاش سربسر گذاشت بعد با من در مورد مراسم پنجشنبه حرف زد..............بعد از من پرسید : ماشینت دم در نبود. &lt;br /&gt;گفتم : عوضش کردم.............یه جگوار خریدم اونطرف کوچه توی سایه پارکش کردم......... &lt;br /&gt;گفت : مبارک باشه............چرا نیاوردیش توی پارکینگ؟.................. &lt;br /&gt;گفتم : با اجازتون باید بریم دنبال یه سری از کار ها برای پس فردا......... &lt;br /&gt;گفت : پس میخواین برین ؟............. &lt;br /&gt;گفتم : اگر شما اجازه بدین.................. &lt;br /&gt;گفت : هرکاری صلاح ، انجام بدین......برای ما همین کافیه که بدونیم سرحال و خوشحال هستین..........همین.......... &lt;br /&gt;تا ساعت شش خونه دایی بودیم و اجازه برنامه هفته بعد رو گرفتیم و بعدش زدیم بیرون .......................... &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;h2 style="margin: auto 0cm; direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/h2&gt;</description>
      <link>http://roman2009.persianblog.ir/post/21</link>
      <author>ملینا</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=239302&amp;postID=4056237</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-239302.post-4056237</guid>
      <pubDate>Tue, 12 Jan 2010 05:46:26 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>قصه عشق- قسمت پانزدهم</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;چند دقیقه ای معطل شدم تا نازنین از مدرسه اومد بیرون . سوار شد و بعد از بوسیدن من پرسید : خب چیکاره ایم امروز ؟ &lt;br /&gt;گفتم : بازم عاشق و معشوق ............. &lt;br /&gt;خندید و گفت : نه جدی؟ &lt;br /&gt;گفتم : امروز برنامه مون خیلی پر ، امیدوارم خسته نشی.... &lt;br /&gt;لبخندی زد و دوباره ماچم کرد. گفت : عزیزم با تو هیچوقت خسته نمیشم. نفست که بهم میخوره زنده میشم......جون میگیرم......سبک میشم و میخوام پرواز کنم...... &lt;br /&gt;اینبار من اونو بوسیدم و راه افتادم. &lt;br /&gt;پرسید : کجا ؟ &lt;br /&gt;کفتم : بازارچه صفویه ؟ &lt;br /&gt;گفت : اونجا برای چی؟ &lt;br /&gt;جواب دادم : برای خرید ، عزیزم....، مثل اینکه پنجشنبه عقد کنون مونه ها.......یادت رفته........ &lt;br /&gt;گفت : اما ما که چیزی احتیاج نداریم. &lt;br /&gt;گفتم : این یه روز ویژه برای ماست بنا بر این باید. یه چیز مناسب این روز بپوشیم......... &lt;br /&gt;دیگه چیزی نگفت.............. &lt;br /&gt;حدود یک ربع طول کشید که به بازار چه رسیدیم. بعد از خوردن دوتا پیتزای چاق و چله خرید های لازم رو انجام دادیم و نزدیک ساعت 3.5 بود که به طرف سینما شهر فرنگ توی خیابون عباس آباد حرکت کردیم. رسنوران ، تریای شاه عباس درست روبروی در سینما در سمت جنوب خیابون عباس آباد قرار داشت. خیابون شلوغ بود اما ، ما درست سر ساعت چهار رسیدیم. &lt;br /&gt;وقتی وارد شدیم. سعید رو دیدم که یه گوشه نشسته بود و تو فکر بود.....مدتی بود باهم حرف نمیزدیم....به همین دلیل به طرف دیگه سالن رفتیم و پشت یه میز نشستیم. آقای دلدار صاحب تریا تا متوجه ورود ما شد. فوری سر میز ما اومد و یه چاق سلامتی گرم کرد و دستور داد دوتا قهوه برامون بیارن. &lt;br /&gt;پرسیدم : سپیده اینا نیومدن. &lt;br /&gt;کفت : نه خدمت رسیدم هم برای عرض تبریک و هم بگم . سپیده خانم زنگ زد گفت : با چهل دقیقه تاخیر میرسن.....ولی گفتن حتما میان منتظرشون بمونین. &lt;br /&gt;تشکر کردم و آقای دلدار به دفترش رفت..... &lt;br /&gt;در این زمان نازنین که تازه سعید رو دیده بود. بازوی منو فشار داد و گفت : احمد سعید کنگرانیه ها. &lt;br /&gt;نمیدونست ما با هم رفیقیم. اون اصلا دوستان منو نمیشناخت . میدونست دوستان زیادی دارم .اما ..... &lt;br /&gt;گفت : احمد ناراحت نمیشی برم یه امضا ازش بگیرم...... &lt;br /&gt;خودم زدم به اون را و گفتم از کی ؟....... &lt;br /&gt;گفت : از آقای کنگرانی..... &lt;br /&gt;گفتم : آدم قحط تو میخوای از اون امضا بگیری.... &lt;br /&gt;کفت : نگو تورو خدا همه بچه های مدرسمون واسش میمیرن....... &lt;br /&gt;گفتم واسه کی . این ........ &lt;br /&gt;گفت : اره......... &lt;br /&gt;پرسیدم تو چی؟ &lt;br /&gt;گفت : من فقط واسه تو میمیرم....... &lt;br /&gt;گفتم : حالا که اینطور برو بگیر........ &lt;br /&gt;نازنین بلند شد و بطرف میز سعید رفت . سلام کرد و میخواست حرف بزنه که من باصدای بلند گفتم : ا.....و ....... احترام بذار........ &lt;br /&gt;ملکهُ سر ورته........ &lt;br /&gt;نارنین خشکش زد.........مونده بود چی بگه........ &lt;br /&gt;سعید سرش و برگردوند و گفت: با کی بودی؟............ &lt;br /&gt;گفتم : مگه غیر از ما اینجا کس دیگه ای هم هست....... &lt;br /&gt;از جاش بلند شد و به طرف من اومد .......در همین حال گفت : چی گفتی؟ &lt;br /&gt;نازنین رنگش پریده بود...........نمیدونست چه اتفاقی افتاده...... &lt;br /&gt;من با صدای بلند دوباره گفتم : کری ؟ گفتم ملکه سرورته احترام بذار...... &lt;br /&gt;در این زمان سعید به میز ما رسید . دست انداخت خیلی جدی یقه ام رو گرفت و گفت: ایشون تاج سرمان . اما بنده ولینعمت حضرتعالی هستم..... بعد پرسید : کی تا حالا ........... &lt;br /&gt;گفتم : چهار پنج روزه......... &lt;br /&gt;گفت: آشتی ؟ &lt;br /&gt;گفتم : جهنم ....آشتی....... &lt;br /&gt;منو بغل کرد و گفت : لا مسب چیکار کردی؟ گفتم یه فرشته رو به همسری گرفتم.......الانم پشت سر ت واساده و از ترس قالب تهی کرده.......... &lt;br /&gt;فوری برگشت و گفت : ببخشین خانم....... &lt;br /&gt;گفتم : نازنین دختر دایی و همسرم...... &lt;br /&gt;دستش رو دراز کرد و با نازنین دست داد و گفت: ببخشین نازنین خانم مقصر این......... &lt;br /&gt;نذاشتم ادامه بده . گفتم: بگذریم ، بطرف نازنین رفتم و کمکش کردم بشین . هنوز گیج بود. به سعید گفتم بشین.... &lt;br /&gt;گفت : نه باید برم ، قرار دارم . اما باید ببینمتون . &lt;br /&gt;گفتم : پنجشنبه خونه ما.........منتظرت هستم......یه جشن کوچولو داریم...... &lt;br /&gt;گفت : باشه......پس تا پنجشنبه...... &lt;br /&gt;رفت و وسایلش رو جمع کرد و دستی تکون داد و به طرف صندوق رفت...... &lt;br /&gt;بعد داد زد و گفت : من حساب میکنم. &lt;br /&gt;گفتم پولاتو خرج نکن.......تو میدونی ما چیزی نخوردیم حساب میکنی.....هردو خندیدیم....... &lt;br /&gt;گفت : از شوخی گذشته امروز مهمون من هستین. &lt;br /&gt;جواب دادم گفتم : که ول خرجی نکن ............. به این سادگی و ارزونی نمیتونی سر وته قضیه رو هم بیاری ........باید درست حسابی بندازمت تو خرج.......... &lt;br /&gt;دستی تکون داد و در حالیکه از در خارج میشد . گفت : من پس زبون تو بر نمیام.......خداحافظ.......... &lt;br /&gt;به این ترتیب من و سعید بعد از سه هفته با هم آشتی کردیم. &lt;br /&gt;نازنین دیگه کم کم داشت حالش بهتر میشد و از شوک شوخی ما بیرون می اومد . رو به من کرد و گفت : شما دوتا باهم دوستین.... &lt;br /&gt;گفتم : ساعت خواب عزیز دلم......... &lt;br /&gt;گفت : یعنی سعید کنگرانی تو جشن ما هست....... &lt;br /&gt;گفتم : &lt;strong&gt;سعید کنگرانی لیلا فروهر ، سپیده.....و خیلی های دیگه......&lt;/strong&gt; &lt;br /&gt;الان هم لیلا و سپیده دارن میان اینجا ، با هم قرار داریم.......مثه آدمای منگ گفت: جدی میگی؟........ &lt;br /&gt;سرم رو بردم جلو لپش رو یه گاز کوچولوی با مزه گرفتم......یه جیغ کوچولو کشید......گفتم : حالت جا اومد..........آره جدی میگم..... &lt;br /&gt;گفت : اما من.......لباسام........ &lt;br /&gt;گفتم : خیلی هم خوبه........ &lt;br /&gt;گفت : ولی ....... &lt;br /&gt;گفتم : تو زیبا ترین ، فرشته دنیا هستی و البته مالک شش دانگ قلب من.......من تورو همین جور دوست دارم.......... &lt;br /&gt;همین موقع داریوش از در تریا اومد تو .........ورودش یعنی سرو صدا با همه سلام علیک کرد حتی با کارگرای آشپزخونه.......بعد اومد نشست و گفت: باد و طوفان هر جفتشون دارن میان......... &lt;br /&gt;دارن ماشین و پارک میکنن......... &lt;br /&gt;منظورش لیلا و سپیده بود.........و ادامه داد :راستی سعید و دم در دیدم....... &lt;br /&gt;گفت شب جمعه میبینمتون......آشتی کردین.............. &lt;br /&gt;گفتم : چیه؟............ فضولی؟.......... &lt;br /&gt;رو به نازنین کردم و گفتم : فردا خبرش دست همه دنیاست...........به نقل از داریوش پرس ......... &lt;br /&gt;در همین زمان سپیده و لیلا از در وارد شدن.......از همون دم در عین بچه گربه ای که لای در گیر کرده باشه شروع کردن ریز ریز جیغ و داد کردن و خوشحالی.......از پشت میز بلند شدم . دیدم اصلا تحویل نگرفتن و یه راست رفتن سراغ نازنین و شروع کردن به ماچ کردن اون......چه عروس خانم خوشگلی..........چه نازه...........و از این حرفا........ &lt;br /&gt;ماهم یک کناری واسادیمو..........بروبر نیگاشون کردم....... &lt;br /&gt;بعد از مدتی که خوش وبش هاشون با نازنین تموم شد......سپیده رو به من کرد و گفت : پوست کنده است.......غلفتی.......... &lt;br /&gt;گفتم : دیگه چرا ؟ &lt;br /&gt;گفت : بعد از اینکه کندم بهت میگم چرا؟ &lt;br /&gt;لیلا هم گفت : منم پوستت رو پر پوشال میکنم......و ادامه داد ما از شیش سالگی با هم دوستیم.......زورت اومد یه زنگ بزنی به من بگی چه خبره.....من ........باید از دهن این........... بزغاله .......کجاست؟.......کدوم گوری رفته قایم شده؟........ &lt;br /&gt;داریوش از زیر یکی از میز ها سرش رو آورد بیرون و گفت: در خدمت گزاری حاضرم....... &lt;br /&gt;لیلا ادامه داد : از زبون این بزغاله اخوش باید بشنوم داداشم زن گرفته.........همین موقع با کیفش یه دونه زد پشتم و گفت : این پیش پرداختش........ &lt;br /&gt;سپیده رو به نازنین کرد و گفت: نازنین جون ما دوتا خواهر شوهرات هستیم...........اما طرف توییم.....سه تایی باهم پوستش رو میکنیم...... &lt;br /&gt;نازنین به حرف اومد و گفت : نه تورو خدا گناه داره.......من نمیتونم ناراحتیش رو ببینم.......اونقدر این حرف و جدی و از ته دل گفت که لیلا و سپیده باز دور و برش گرفتن وشروع کردن ماچ کردن و قربون صدقش رفتن....خیلی زود متوجه صداقت و سادگی اون شدن و به شدت تحت تاثیرش قرار گرفتن......... &lt;br /&gt;بالاخره قربون صدقه رفتن های لیلا و سپیده تموم شدو نوبت سین جیم کردن من رسید. ناچار شدم سیر تا پیاز ماجرا رو براشون شرح بدم...... &lt;br /&gt;بعد سپیده راجع به کار جدیدی که بهش پیشنهاد شده بود گفت وقرار شد ، قراردادش رو قبل از امضا ، بیاره من بخونم........بعد یه لیست از کسانی که باید اونا دعوت میکردن تهیه کردیم و لیلا گفت : منم چندتا مهمون میخوام دعوت کنم......از دوستام......گفتم باشه........ &lt;br /&gt;بالاخره مراسم آشنایی نازنین با سپیده و لیلا به خیر وخوشی تموم شد ............قرار رو برای پنجشنبه گذاشتیم و همگی ساعت شیش از تریا خارج شدیم.............. &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://roman2009.persianblog.ir/post/20</link>
      <author>ملینا</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=239302&amp;postID=4051360</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-239302.post-4051360</guid>
      <pubDate>Mon, 11 Jan 2010 07:59:31 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>قصه عشق-قسمت چهاردهم</title>
      <description>&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;صبح ، بعد از رسوندن نازنین به مدرسه . میخواستم برم پیش هوشنگ آرایشگرم باید کمی به وضع موهام میرسیدم و برای پنجشنبه هم باهاش هماهنگ می کردم، &lt;br /&gt;آرایشگاش توی میدون ونک بود . &lt;br /&gt;خیلی زود بود . واسه همین اول سری زدم به کله پزی ، نرسیده به چهار راه پارک وی و خودم ساختم. &lt;br /&gt;وقتی از کله پزی خارج شدم ، با مدرسه تماس گرفتم. &lt;br /&gt;آقای حیدری دبیر ورزشمون گوشی رو بر داشت. &lt;br /&gt;سلام کردم. &lt;br /&gt;جواب بلند بالایی داد و گفت: به به شاه دوماد ................. بی معرفت ......یواشکی..........بی سر وصدا....... باشه....باشه ....... &lt;br /&gt;حسابی داغ کرده بودم تو دلم داریوش رو چپ و راست میکردم، گفتم : آقای حیدری در خدمت شما هستیم انشالله....... &lt;br /&gt;گفت : شوخی کردم پسرم....خوشبخت باشی.......خیلی خوشحال شدم ، شنیدم.... &lt;br /&gt;تشکر کردم و گفتم : ببخشین آقای ضرغامی دم دست هست؟ &lt;br /&gt;گفت : اگه نباشه هم میارمش دم دست....چند لحظه گوشی رو نگهدار ......... &lt;br /&gt;بعد از مدت کوتاهی&amp;zwnj;،&amp;zwnj; آقای ضرغامی هن وهن کنان از پشت تلفن گفت : بفرمایید جناب بازرس..... &lt;br /&gt;گفتم :بازرس کیه ، منم آقای ضرغامی...... &lt;br /&gt;عصبانی گفت: ای حیدری ذلیل مرده ، قلبم اومد تو دهنم.... &lt;br /&gt;گفتم : چیه؟ &lt;br /&gt;گفت : این حیدری ......بمن گفت بازرس منطقه پشت خطه........دوییدم....... &lt;br /&gt;یک بلایی سرش بیارم که مرغا که هیچی.....مرغانه هام به حالش گریه کنن..... &lt;br /&gt;بعد ادامه داد : خوب .......... خوبی پسر؟...... &lt;br /&gt;گفتم : ممنون...... &lt;br /&gt;گفت : بگو ....چیکار داری؟..... &lt;br /&gt;گفتم : آقا تو تموم مدرسه جار زدین ؟ &lt;br /&gt;گفت : دور از جون شما من غلط کرده باشم.....کار اون پسر خاله خوش چونه خودتون..........معرف حضورتون که هستن ؟....... &lt;br /&gt;گفتم: ب.......ل......ه. &lt;br /&gt;گفت : خب کارت رو بگو که حسابی سرم شلوغه...... &lt;br /&gt;گفتم : میخواستم به اطلاعتون برسونم. تعداد کاستهای خانم هایده جان دوبرابر شد........ &lt;br /&gt;خوشحال گفت : جان من.......احمد جان تو چقدر ماهی ........ &lt;br /&gt;گفتم : قابل شما رو نداره....... &lt;br /&gt;گفت : خب حالا چیکار باید بکنم ........ &lt;br /&gt;گفتم : هیچی این پسر خاله دهن لق ما هم تا پنجشنبه نمیاد..... &lt;br /&gt;ناگهان لحنش عوض شدو گفت :.....احمد آقا جان ببخشید معامله بی معامله....منم یه سنگ میزارم رو دلم و از خیر نوارای خانم هایده جان که الهی فداش بشم من..... میگذرم....... &lt;br /&gt;گفتم : واسه چی؟.............. &lt;br /&gt;گفت : من مخلص خودتو هفت جد وآبادتم هستم...........اما داریوش خان دهن لق ، دودمان منو به باد میده........آقا فرداس که تو مدرسه چو بندازه ...... که آقای ضرغامی نوار خانم هایده جان گرفت و .....خلاصه دیگه........ &lt;br /&gt;گفتم : آقای ضرغامی ....این حرفا چیه؟ ..........من چیزی بهش نمی گم........مطمئن باش ....... &lt;br /&gt;گفت : احمد آقا جان .....خر ما از کره گی دم نداشت....... &lt;br /&gt;گفتم :......آقای ضرغامی........ &lt;br /&gt;گفت: احمد آقا جان اصرار نکن............ &lt;br /&gt;با لحجه رشتی گفتم : آقای ضرغامی جان تی بلا می سر گوشت بدم من.....و ادامه دادم ، من یه کارت افتخاری دارم برای کاباره میامی........... &lt;br /&gt;گفت : خب مبارک باشه........من چیکار کنم....... &lt;br /&gt;گفتم : سلامت باشین....... آخه نمیدونین آقای ضرغامی جان ......خانم هایده جون هر شب اونجا برنامه زنده داره...... &lt;br /&gt;اینو که شنید......نیشش تا بنا گوشش باز شد و گفت : راست میگی احمد آقا جان....... &lt;br /&gt;گفتم : دروغم چیه؟ ......... &lt;br /&gt;گفت :یعنی ........ &lt;br /&gt;گفتم : ب....ل.....ه ........خود خودش از نزدیک میشه دیدش حتی شاید بشه یه چند دقیقه ای بشه دعوتش کرد سر میز...... &lt;br /&gt;آه بلندی کشید و توی رویا فرو رفت....... &lt;br /&gt;گفتم : آقای ضرغامی پشت خطی .......دوباره آهی کشید وگفت : آره احمد آقا جان......بگو گوش میکنم........ &lt;br /&gt;گفتم : آقا وقتتون رو نگیرم ،آخه گفتین خیلی کار دارین..... &lt;br /&gt;گفت : گور پدر کار....اصلا از قدیم گفتن کار مال تراکتوره...... داشتی میگفتی........در همین زمان گفت : زهر مار....... &lt;br /&gt;مگه نمی بینی دارم در مورد یه موضوع بسیار مهم با تلفن حرف میزنم......برو پشت در واسا تا بیام . &lt;br /&gt;فهمیدم با یکی از بچه هاس..... &lt;br /&gt;گفتم : چیزی شده....... &lt;br /&gt;گفت نه این رسولی کلاس سوم بود.......میبینه دوتا مهندس دارن با هم حرف میزنن ، اومده میگه بیلم کو.......شیطونه میگه.......استغفرالله.......تو بگو عزیز جان....... &lt;br /&gt;گفتم : میخواستم بگم اگه افتخار بدین در خدمت شما هم باشیم......... &lt;br /&gt;مثل بچه ها ذوق زده شد و گفت : احمد آقا جان......به سرت قسم....من همیشه گفتم و بازم میگم ، اگه توی ای بیست وچند سال خدمتم ....چه اون موقع که رشت بودم و چه از زمانی که اومدم این تهرون خراب شده......یه دونه دانش آموز با معرفت داشتم ، خودت بودی و بس....... &lt;br /&gt;گفتم : شما لطف دارین.....پس انشالله برنامه اش رو می چینم...... این داریوش....... گفت : فقط محض گل روی احمد آقا جان خودم..........وگرنه اگه به خود نکبت دهن لقش اگه بود صد سال سیاه....... &lt;br /&gt;گفتم : دستت درد نکنه آقای ضرغامی....... &lt;br /&gt;گفت :خواهش میکنم.......فقط نوارها یادت نره..... &lt;br /&gt;گفتم : اونم به چشم........ و خداحافظی کردم . &lt;br /&gt;به طرف آرایشگاه حرکت کردم ............ساعت هشت و ده دقیقه بود که به اونجا رسیدم . شاگرد هوشنگ تازه داشت کرکره رو میداد بالا. &lt;br /&gt;هوشنگ تا چشمش به من افتاد به طرفم اومد و با من رو بوسی کرد. با خودم گفتم...ای داریوش ...........فکر کردم هوشنگ رو هم با خبر کرده .اما خیلی زود فهمیدم نه........در جریان نیست..... &lt;br /&gt;یه یک ربعی طول کشید تا هوشنگ آماده شد. یه دستی به موهای سرم و صورتم کشید و مرتبشون کرد و بعد موهام و شست و با سشوار فرم داد. &lt;br /&gt;همینجور که کار میکرد ماجرا رو آروم آروم براش تعریف کردم و بهش گفتم که برای پنجشنبه بعد از ظهر یه وقتی برام بذاره. &lt;br /&gt;خیلی خوشحال شده و تبریک گفت ، یه وقت واسه چهار بعد از ظهر پنجشنته برام گذاشت . &lt;br /&gt;موقع خارج شدن هم هر کاری که کردم پول نگرفت......خواستم به شاگردش هم انعام بدم نذاشت........به شوخی گفت: پنجشنبه دوبله میگیریم.....دیدم اصرار بی فایده است. تشکر کردم و از آرایشگاه خارج شدم...... &lt;br /&gt;ساعت از ده و نیم هم گذشته بود با خودم گفتم، سپیده دیگه باید از خواب بیدار شده باشه به مغازه هوشنگ برگشتم و اجازه گرفتم یه زنگ بزنم...... &lt;br /&gt;بعد تلفن سپیده رو گرفتم . هفت هشتا زنگ خورد تا گوشی رو برداشت.......هنوز خواب آلود بود گفتم : سلام. &lt;br /&gt;گفت : زهر مار و سلام........ مگه گیرت نیارم........ &lt;br /&gt;گفتم : سپیده......... &lt;br /&gt;گفت : همون که گفتم. زهر مار.........بد نقشه ای برات کشیدیم...... &lt;br /&gt;خندیدم و گفتم کشیدین....... &lt;br /&gt;گفت : اره ........کشیدیم.......منو لیلا.......... &lt;br /&gt;گفتم : آخه چرا؟.......... &lt;br /&gt;جواب داد : میفهمی............ &lt;br /&gt;پرسید : کجایی ...... &lt;br /&gt;گفتم : ونک هستم.......... &lt;br /&gt;گفت : بیا خونه کارت دارم....... &lt;br /&gt;گفتم : باید برم دنبال ................. &lt;br /&gt;نذاشت حرفم تموم بشه ، گفت : آهان.............دنبال دختر شاه پریون.........نازنین خانم........... &lt;br /&gt;گفتم : آره .....اشکالی داره......... &lt;br /&gt;گفت : نه ..........چه اشکالی داره ......هرچی نباشه همسرت دیگه.............پوستت رو غلفتی میکنم . مگس بیباک.........دم درآوردی واسه من......... &lt;br /&gt;گفتم : سپیده........گوش کن........ &lt;br /&gt;قهقه خندید وگفت : نه تو گوش کن........... شوخی کردم باهات ، بهت تبریک میگم ، نمیتونم بگم خیلی خوشحال شدم ..........اما خوشحالم ، برات آرزوی خوشبختی میکنم.............. ببین ما هنوز دوست هستیم.......مثل قبل . نازنین هم به جمع مون اضافه شده.....قبول . &lt;br /&gt;گفتم : قبول............... &lt;br /&gt;ادامه داد &amp;zwnj;: ببین از شوخی گذشته، یه پیشنهاد کاری بهم شده میخوام باهات مشورت کنم.......واسه همین امروز باید حتما ببینمت........ساعت چهار با لیلا ............. تریا شاه عباس قرار دارم منتظرت هستم..........البته با عروس خانم خوش شانست....... &lt;br /&gt;گفتم : کلکی که در کار نیست؟ &lt;br /&gt;گفت : نه به جون تو......... &lt;br /&gt;گفتم : باشه...... خداحافظی کردم و گوشی رو گذاشتم. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://roman2009.persianblog.ir/post/19</link>
      <author>ملینا</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=239302&amp;postID=4046321</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-239302.post-4046321</guid>
      <pubDate>Sun, 10 Jan 2010 06:44:33 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>قصه عشق- قسمت سیزدهم</title>
      <description>&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;وقتی وارد صحن امامزاده شدیم داشتم از تعجب شاخ در میاوردم تقریبا" تمام بچه های مدرسه جعفریه تجریش توی صحن امامزاده بودند و تمام صحن شمالی اون رو پر کرده بودند . &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;جمعیت زوار با تعجب به این صحنه نگاه میکردند . حدود دویست تا دختر با چادر سفید درحالیکه شمع های خاموشی در دست داشتند بشکل یک هلال ماه منظم کنار هم ایستاده بودن . وقتی ما رسیدیم دالانی باز کردن و ما رو از وسط اون عبور دادن و به وسط هلال هدایت کردن . &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;اصلا" از شلوغ بازیهای صبح خبری نبود. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;خانم صالحی و خانم جهانشاهی هم بدون هیچ تفاوتی مثل بقیه بچه ها تو صف ایستاده بودند. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;وقتی ما وسط حلال قرار گرفتیم یکی از بچه ها با صدای بلند شروع به صحبت کرد. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;همه میدونیم برای چی امروز اینجا جمع شدیم. ....برای ادای یه نذر. برای تشکر از خالقی که به دعای بندگانش گوش میکنه و اونارو بنا به مصلحت وبزرگی خودش برآورده میکنه. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;همه ما نذر مشترکی داشتیم برای یکی از دوستامون ،.......... دوستی که غصه بزرگی تو دلش داشت . &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;دلی که خیلی پاک و بی آلایش بود ، که اگه اینطور نبود ، این همه آدم رو یکجا همدرد و همرنج خودش نمیکرد. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;br /&gt;ما همه مون اونو دوستش داریم رنج اون رنج ما شده بود . درد اون درد خودما بود. ما آرزو ها وآمال خودمون رو در بر آورده شدن آمال و آرزوی اون میدیدیم........... و امروز اون به آرزوش رسیده و ما اینجا جمع شدیم تا نذری رو که یکدل با هم بسته بودیم ادا کنیم. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;شدیدا" تحت تاثیر قرار گرفته بودم ونمیتونستم جلوی اشکم رو بگیرم نه من ، همه کسانی که اونجا بودن .حتی کسانی که اصلا" از ماجرا بی خبر بودن ، بی اختیار گریه میکردن . انگار هر کس برای گمشده و نیاز خودش گریه میکرد. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;خانم صالحی وجهانشاهی دوتا تاج گل کوچیک وقشنگی رو که با گل مریم درست کرده بودن به طرف ما آوردند یکی رو روی سر نازنین و دیگری رو رو ی سر من گذاشتن. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;بعد از اون بچه ها یکی ،یکی شمع هاشونو روشن کردن و شروع کردن آروم آروم به طرف ما حرکت کردن . هر کدوم در فاصله ای معین در یک مدار دایره ای شمعش رو زمین میگذاشت و به این ترتیب هفت حلقه نور با شمع ها دور ما ایجاد کردند. منو نازنین در میون هاله ای از نور قرار گرفته بودیم. هوا دیگه تاریک شده بود و نور شمع ها همه فضای محوطه شمالی امامزاده رو روشن کرده بود. وما در مرکز این نور بودیم. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;بچه ها حال دیگه با صدای بلند گریه میکردند و اشگ شوق میریختند هرکس در حال عبور بود بی اختیار با دیدن این صحنه می ایستاد و بعد از لحطه ای گریه میکرد. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;شور ی به پا بود وهمه به خاطر نازنین من.به خودم میبالیدم مثل سردار فاتحی که از یک نبرد بزرگ پیروز برگشته سرم رو بالا گرفته بودم وبدینوسیله میخواستم بگم تمامی این کارها به خاطر همسر زیبا و دلپاک منه. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;تمام کسانی که اونشب اونجا بودن فرشته ای رو در لباس انسان دیدن و در دفتر دلشون تصویر زیبای اونو ضبط کردند. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;مراسم نذر تموم شد و بچه ها که حالا صفای قلبی ویژه ای هم پیدا کرده بودند. همدیگر رو بغل میکردن وبهم تبریک میگفتن. &lt;br /&gt;در این اثنا کوکب خانم باچشمانی که از شدت گریه قرمز قرمز شده بود به طرف ما اومد و اول نازنین رو بغل کرد و ماچ کرد. &lt;br /&gt;بعد هم به سراغ من اومد و گونه ها و پیشانی من رو ماچ کرد و گفت : خدا عزتت بده ،..... خدا از بزرگی کمت نکنه ....خدا هر آرزویی که داری بر آورده کنه،..... خدا به عزت این آقا همیشه سر بلندت کنه ......... &lt;br /&gt;و ادامه داد : احمد آقا من پنج تا دختر شوهر دادم . اما به جلال خداوندی قسم اینقدر که از عاقبت بخیری این دختر خوشحال شدم از عروسی دخترای خودم خوشحال نشدم &lt;br /&gt;این آقا همین الان از جفت چشم کورم کنه اگه دروغ بگم ،...... علیل و ذلیلم کنه ، اگه دروغ بگم......... احمد آقا این دختر یه فرشته است ، یه فرشته......... پیرزن این حرفها رو میزد ومثل ابر بهاری گریه میکرد . دستهای پینه بسته از زحمت شبانه روزیش رو گرفتم و بوسیدم ....... &lt;br /&gt;دستش رو از تو دستم کشید و مادرانه روی سرم گذاشت . و به این وسیله محبت خودش رو نسبت به من بیان کرد............ &lt;br /&gt;ساعت ده ونیم بود که به خونه برگشتیم . زن دایی شام خوشمزه ای درست کرده بود . خوردیم وبرای استراحت به اتاقمان رفتیم. فردا قرار بود بعد از تعطیل شدن مدرسه نازنین به خونه ما بریم واسه همین نازنین برای دو روز لباس برداشت وتوی یک ساک گذاشت که صبج بذاریم تو ماشین......... &lt;br /&gt;.......وبعد خوابیدیم در حالیکه محکم همدیگر رو در آغوش گرفته بودیم. روز بعد نازنین رو به مدرسه رسوندم و برای انجام بقیه کارها یه سر رفتم تلویزیون و بعد سری به بانک زدم تا مقداری پول از حسابم بگیرم . بعد یه زنگ زدم خونه خاله اشرف اینا و برای داریوش پیغام گذاشتم که بعد از ظهر یه سری بیاد خونه ما ، با مامان هم تماس گرفتم و گفتم برای نهار میریم خونه. مامان گفت : اگر غیر از این میکردی پوستت رو میکندم . &lt;br /&gt;یه ذره قربون صدقه اش رفتم و یه ماچ از پشت تلفن براش فرستادم . گفت : من کی پس این زبون تو بر اومدم که الان بربیام ؟.......بعد ادامه داد تا نیاین سفره پهن نمیشه......... خلاصه اگه دیر بیایی باید جواب بابات و داداشاتو بدی .........گفته باشم............ &lt;br /&gt;گفتم : چ.........ش..........م اوچیکتم ننه. &lt;br /&gt;لجش میگرفت . بهش میگفتم ننه اما من خودم خیلی خوشم میومد. داد زد : مگه پات نرسه خونه یه ننه ای نشونت بدم...... خندیدم وگفتم: ن.....ن.....ه ....می.......خوا.....مت..... خداحافظ. &lt;br /&gt;و گوشی رو قطع کردم. طبق قرار ساعت یک رفتم دنبال نازنین و با هم به طرف خانه حرکت کردیم این اولین روزی بود که نازنین بعنوان عروس خانواده . پا به خانه ما میگذاشت. &lt;br /&gt;سر راه گفت : احمد میشه یه دسته گل بگیریم.... &lt;br /&gt;گفتم : هرچند تو خودت زیباترین گل دنیایی . اما چون تو میخوای چشم . &lt;br /&gt;دسته گلی گرفتیم و ساعت پنج دقیقه به دو بود که رسیدیم . نمیدونم کلیدم رو کجا گم کرده بودم ناچار دکمه اف اف رو فشار دادم. اردشیر برادر کوچیکم گفت کیه ؟ گفتم : منم داداش . &lt;br /&gt;یه مرتبه ذوق زده داد زد : مامان داداش اینا اومدن .........و بدون اینکه در رو باز کنه گوشی اف اف و گذاشت زمین . &lt;br /&gt;من و نازنین خندمون گرفت.... نازنین دوباره زنگ و زد . اینبار اشکان برادر وسطیم گوشی رو بر داشت گفت : بله &lt;br /&gt;نازنین گفت : سلام اشکان جان . &lt;br /&gt;اشکان جوابداد : سلام زن داداش الان اومدم &lt;br /&gt;وبدون اینکه در رو باز کنه. گوشی رو گذاشت زمین. &lt;br /&gt;در این لحطه در خونه از پشت باز شد. همین که در و هول دادیم که داخل بشیم دیدم اردشیر پشت در ......... &lt;br /&gt;دوید و دست نازنین رو گرفت و گفت : سلام زن داداش. نازنین دولا شد و اونو یه ماچش کرد . &lt;br /&gt;اردشیر هفت سال داشت و کلاس دوم بود. شیطون و بازیگوش .اما بسیار مهربون. در همین موقع مامان وبابا و اردشیر هم از راه رسیدن اردشیر یه منقل که از توش دود اسفند به هوا میرفت دستش بود در همین زمان گوشه حیاط منوچ خان قصاب محل مون رو دیدم که داشت گوسفندی رو هول میداد و به طرف ما میومد. &lt;br /&gt;نازنین گفت : اوه پس باز نکردن در فلسفه ای داشته . &lt;br /&gt;منوچ خان گوسفند و جلوی پای منو نازنین زد زمین و ذبح کرد. &lt;br /&gt;در همین حال سه تا خاله هام (عمه های نازنین.) وبچه هاشون هم یکی یکی از در راهرو بیرون اومدن وحسابی حیاط شلوغ شد. &lt;br /&gt;با سلام و صلوه ما رو داخل خونه بردن سفره پهن بود فقط منتظر ما بودن به خاطر اینکه بیش از این معطلشون نکنیم من ونازنین فورا"رفتیم و آبی به دست و صورتمون زدیم وسر سفره نشستیم. نهار باقالی پلو با گوشت ماهیچه بود یعنی غذای مورد علاقه من. یه بشقاب کشیدم ودوتایی با نازنین شروع کردیم به خوردن. &lt;br /&gt;بعد ازظهر حدود ساعت پنج ونیم بود که یکی یکی سرو کله شوهر خاله ها پیدا شد اول آقا قدرت شوهر خاله شوکت که خاله بزرگم بود. &lt;br /&gt;بعد آقا جواد شوهرخاله اشرف وبابای اردشیر آخرهم آقا مصطفی شوهر خاله فرح که کوچک ترین عضو خانواده مامان اینا بود. &lt;br /&gt;شیش و ده دقیقه ام سرد کله اردشیر که از تمرین کانگ فو بر می گشت پیدا شد. دیگه خونه حسابی غلغله شده بود بابا اینا مشغول برپایی آتیش برای کباب کردن جیگرها شدن . طبق هماهنگی های بابا منوچ خان ده دست دل و جیگر اضافی برامون آورده بود. بچه ها یه گوشه دیگه حیاط مشغول بازیهای کودکانه خودشون بودن خاله ها هم طبق معمول سنوات گذشته در گیر غیبت پارتی و حرفهای دیگر زنانه. &lt;br /&gt;منو نازنین هم کنار باغچه قشنگی که عشق بابا بود و خودش بهش میرسید . مشغول نجوای عاشقانه بودیم . &lt;br /&gt;با اومدن داریوش ناگهان همه چیز بهم ریخت . تا رسید با همه سلام و علیک کرد و یه راست اومد سراغ من و نازنین. رو به نازنین کرد و &lt;br /&gt;گفت : ا.....و.......مردنی از من داریش ها...... داریوش با همه شوخی داشت حتی با آقا دایی که هیچکس جرائت نمیکرد حتی توچشماش مستقیم نیگاه کنه........ چون نازنین نسبت به قدش کمی لاغر بود اداریوش مردنی صداش میکرد . &lt;br /&gt;بعد رو به من کرد گفت : مگس بی باک . اینم اسم من بود تو لغتنامه داریوش . (به دو دلیل این اسم و رو من گذاشته بود یکی اینکه من تو این فیلم به جای یکی از شخصیتهای اون حرف می زدم و دوم به خاطر عینکم) تو ام اگه روتو زیاد کنی یه فن کنگ فو بهت میزنم که از قدقد بیافتی . پس مثه بچه آدم دست از سر مردنی ور میداری که بره محفل نسوان خودتم دنبال من میایی کارت دارم. بلند شدم یدونه زدم پس گردنش و دستش از پشت پیچوندم و دستمو انداختم دور گردنش . فورا جا زد وگفت : بابا شوخی کردم شما که میدونین ما زمین خورده شما هستیم یه ذره بیشتر دستشو پیچوندم گفت عبدم عبیدم خوارم ذلیلم فنتیل لاستیک ماشینتم اصلا" هرچی شما بگین هستم . گفتم مثه بچه آدم اول عذر خواهی........... ازکی؟ گفت چشم...چشم......... نازنین خانم من خر شوهرت که هیچ خر خودت و جد وآبادتم هستم. &lt;br /&gt;نازنین که خیلی داریوش اذیتش میکرد فرصت مناسبی پیدا کرده بود گفت : اینا که گفتی : یه بخشی از وظایف سازمانیته . اما برای اینکه عذر خواهی تو رو بپذیرم باید پنج دفعه صدای بزغاله در بیاری اونم با صدای بلند . &lt;br /&gt;گفت: تخفیف با یه فشار به دستش شروع کرد به بع بع کردن نازنین گفت: عزیزم بخشیدمش. &lt;br /&gt;گفتم : این تیکه رو شانس آوردی و اضافه کردم خب حالا نوبت چیه. گفت : بدبختی و بیچارگی من. &lt;br /&gt;دستش رو ول کردم و گفتم: نه وقت عفو بخشش. &lt;br /&gt;یه خورده کت وکولش تکون دادتا فشار ناشی دست منو از بدنش خارج کنه &lt;br /&gt;بعد گفت : باشه عفو میکنم. &lt;br /&gt;پامو زدم زمین خیز برداشت در بره گفتم :نترس بزغاله اینم اسم رسمی داریوش در شوخی ها بود . فلسفه اش هم این بود که دایم دهنش میجنبید یا میخورد یا بع بع (حرف میزد.) &lt;br /&gt;بهر صورت نازنین رو یه ماچ کردم وگفتم : عزیزم تو چند دقیقه ای برو پیش مامان اینا من این رو ارشادش کنم. . نازنین که متوجه شده بود ماباید باهم حرف بزنیم بلند شد و رفت تو جمع عمه هاش. &lt;br /&gt;به داریوش گفتم : بریم تو اتاق من کارت دارم. بعد راه افتادم واونم دنبالم اومد بالا. &lt;br /&gt;گفتم : خوب گوش کن بین چی میگم دست کردم تو جیبم و پنج هزار تومان از جیبم در آوردم و دادم دستش و گفتم : قضیه مراسم عقد ما رو که میدونی . در حالیکه به پولا نگاه میکرد گفت آره. گفتم آقا دایی گفته پنج تا سکه . ما هم اطاعت امر میکنیم . تو فردا برو بانک ملی شعبه مرکزی تو خیابون فردوسی . &lt;br /&gt;گفت : خودم بلدم عقل کل مگس بی باک. &lt;br /&gt;یدونه زدم تو سرش گفتم : مرتیکه من دیگه زن دارم تو حق نداری بامن شوخی کنی . ا لبته من هرچی دلم بخواد حق دارم بهت بگم. یکی دیگم زدم تو سرش . و ادامه دادم : میری بانک پنج تا سکه پنج پهلوی طلا میخری . زنگ زدم پرسیدم هرکدوم حدود چهارصد وهشتاد تومن میشه ، که جمعش برای پنج تا میشه حدود دو هزار و پانصد تومن. بقیه رو هم بند و بساظ یه مهمونی رو جور میکنی برای شب جمع خونه ما . منم هیچ کمکی نمیرسم بکنم مسئول همه چی خودتی . &lt;br /&gt;گفت : زیاد نیست . &lt;br /&gt;گفتم : نه میخوام همه چی تکمیل باشه . دعوت کردن بچه ها هم با خودت. منم چندتا از دوستای اداره رو میخوام بگم که فردا اینکارو میکنم. &lt;br /&gt;بعد برای هفته بعد همین برنامه رو خونه نازنین اینا داریم که بعدا" هماهنگی میکنیم. &lt;br /&gt;بعد از تموم شدن حرفام گفتم : حالا تو بنال. &lt;br /&gt;گفت : سپیده زنگ زد. &lt;br /&gt;زدم تو سرم . گفتم : بهش گفتی من ز.... &lt;br /&gt;گفت : آره........ &lt;br /&gt;گفتم : چی گفت. &lt;br /&gt;داریوش گفت: هیچی تبریک گفت و گفت : بهت بگم باهاش تماس بگیری . از قبل از عید دنبالت میگرده. باهات کار واجب داره . &lt;br /&gt;پرسیدم : ناراحت نشد . &lt;br /&gt;گفت : یه کم تو لک رفت اما ناراحت نشد. &lt;br /&gt;خواهش کرد حتما" باهاش تماس بگیری. &lt;br /&gt;سپیده دوست دختر من بود ، که گاهی که منو پیدا نمی کرد با داریوش تماس میگرفت . چون با هم بیرون زیاد میرفتیم . با داریوش هم صمیمی شده بود. سپیده دو سال پیش با پیشنهاد من وارد عرصه بازیگری سینما شده بود و چندتا فیلم هم نقش هایی بازی کرده بود چند ماهی از من بزرگتر بود اما چون خیلی ظریف بود خیلی این تفاوت سنی به چشم نمیخورد. به اردشیر گفتم جلو زبونتو میگری تا خودم ماجرا رو ظرف دو سه روز آینده تموم کنم. &lt;br /&gt;گفت : خرج داره . &lt;br /&gt;یکدونه محکم زدم پس گردنش و گفتم : اینم خرجش . &lt;br /&gt;گفت : چرا میزنی ؟ &lt;br /&gt;گفتم : برای اینکه حقته. &lt;br /&gt;گفت: نپرونش بچرخون طرف من . &lt;br /&gt;گفتم: آخه توفه به چیه تو دلش خوش باشه ؟ بلدی حرف بزنی ؟خوش تیپی ؟..... &lt;br /&gt;پرید وسط حرفم و گفت : از تو که خوشتیپ ترم . &lt;br /&gt;گفتم : آره بخصوص با اون موهای اجق وجقت . &lt;br /&gt;گفت : تو خری نمی فهمی این مد روزه. &lt;br /&gt;گفتم : ببر صداتو ..... حالا م بجای پر حرفی بلند شو بریم پایین . &lt;br /&gt;فقط دیگه سفارش نکنم ها. حرفا ماباهم شوخی بود .هم من وهم او خیلی همدیگر رو دوست داشتیم منتها با هم اینجوری حرف میزدیم. بلند شدیم و رفتیم پایین . تا رسیدیم نازنین فوری از مامان اینا جدا شد و خودش رو به من رسوند.در همین زمان چند سیخ دل وجیگر و گذاشتن جلوی من و نازنین. &lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://roman2009.persianblog.ir/post/18</link>
      <author>ملینا</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=239302&amp;postID=4041414</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-239302.post-4041414</guid>
      <pubDate>Sat, 09 Jan 2010 07:50:40 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>قصه عشق-قسمت دوازدهم</title>
      <description>&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;بعد از نهار طبق قرار قبلی به خونه نازنین اینا رفتیم تا دایی جان شرایطی رو که نشینده پذیرفته بودیم ، بهمون ابلاغ کنه. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;وقتی رسیدیم هنوز دایی نرسیده بود فرصت رو غنیمت شمرده و یه دوش گرفتم . &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;نازنین برام حوله ولباس آورد. وقتی ازش پرسیدم از وسایل امیره . گفت : نه عزیز دلم مال خودته . &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;تعجب کرده بودم من چنین وسایلی نداشتم اونم خونه نازنین اینا . &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;نگذاشت زیاد گیج بزنم . گفت: از تو جهازم آوردم.، کاملا" اندازم بود . &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;گفتم : مگه تو جهازت رو هم آماده کردی . گفت همه شو . همه وسایل مربوط به داماد هم ، اندازه شماست عزیز دلم . میدونستم آخرش مال خودم میشی . بهم الهام شده بود. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;نازنین برام هر لحظه غافل گیر کننده بود. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;اصلا" نمی تونستم پیش بینی کنم.لحظه ای بعد باید در چه مورد غافل گیر بشم .و این هر لحظه اونو برام عزیز تر و دوست داشتنی تر میکرد. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;بهر صورت رفتم حموم فکر میکنم یکساعتی شد وان رو پر آب گرم کرده بودم توش دراز کشیده بودم. وقتی اومدم بیرون نازنین که رفته بود حمام پایین و دوش گرفته بود . و اومد بود بالا دنبال من ، خبر داد که دایی اومده خودم رو خشک کردم ، نازنین هم اومد و موهام با سشوار خشک کرد. و فرم داد. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;با توجه به اینکه لباسای بیرونم از فرم افتاده بود لباس دامادیم رو پوشیدم . البته دیگه پاپیون رو نزدم . وسایل تو جیب هامو جابجا کردمو لباسهای کثیفم و گذاشتم توی یه پلاستیک.نازنین که منو تو این لباسا دید ،گفت بد جنس لباس خوشگلات و پوشیدی . حالا که اینطور شد منم لباس نامزدیم رو میپوشم. رفت لباس نامزدیش رو از تو کمدش در آورد ، لباس قبلی هاش و در آورد و اونا رو پوشید. یه آرایش مختصری هم کرد و آماده شد . خیلی زیبا شده بود درست مثل فرشته های توی فیلم ها . &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;دست همدیگر و گرفتیم و به طبقه پایین رفتیم. وقتی داخل شدیم دایی بلند شد و به طرف ما اومد هردومون رو بوسید و گفت : بنشینید خودش هم نشست. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;زن دایی شربت آورد وخوردیم . &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;بعد شروع به صحبت کرد و گفت : قرار بود امروز من شرایط بزرگترها رو براتون بگم البته شما قبلا" نشنیده همه اونا رو قبول کردین بنابراین لازم الاجراست برای تایید سرهامون رو تکون دادیم . &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;دایی گفت : &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;شرط اول : بنا به دستور خان داداش که بزرگتر همه ماست و انجام دستوراتش بر هممون واجب ، پنجشنبه بعد از ظهر ساعت پنج دسته جمعی یعنی من وشوکت وبچه هاو نصرت خان ونزهت وبچه ها وخان داداش به محضر حاج آقا کتابچی توی خیابون سی تیر میریم و شما هارو برای سه سال به عقد موقت هم در میاریم.که شما مطمئن بشین دیگه مال هم هستین. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;بنا به دستور خان داداش مهریه این عقد فقط پنج سکه پهلوی طلاست که احمد آقا باید از جیب مبارک خودش این پنج سکه رو بخره و هنگام عقد به نازنین بده.چون مهریه یه حق ، گردن داماد وباید بدهد. پس چه بهتر همان اول بدهد. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;شرط دوم: شما ها باید قول بدین درسهایتان را باجدیت بخونید ، واین ازدواج نباید باعث افت تحصیلی شما بشه بلکه باید با کمک هم کاری کنید که در شما ایجاد رشد کنه. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;و من بیشتر از احمد توقع دارم که ضمن برخورد جدی با امتحانات نهایی ، امکان ورودش به دانشگاه رو هم فراهم کنه و در ضمن مشوق وراهنمای نازنین برای برگشتن به روزهای ایده ال درسیش باشه . چون متاسفانه مدتی بود که نازنین اونطور که باید وشاید به درساش نمیرسید . حالا که همه چیز به خوبی و خوشی گذشته باید این مافات رو جبران کنه. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;شرط سوم : شما میتوانید در خانه ما یا نصرت خان باشید . اما یادتون باشه باید عدالت رو بین ما رعایت کنین. چون هردو خانواده شما رو خیلی دوست دارن . بعد اضافه کرد این آخری شرط خودم بود .و همراه با لبخندی که حاکی از عشق زیاد به ما بود اشک ازچشمش خارج شد ما بلند شدیم به طرفش رفتیم . و اینبار من هر طوری بود دستش رو بوسیدیم. نازنین هم همین کار رو کرد. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;من گفتم : دایی جان من به شرافتم قسم میخورم و قول میدم که تمام سعی و تلاشم را درجهت انجام این تعهدات ومهمتر از اون خوشبختی نازنین به کار ببندم. بعنوان تقدیر و پیش در آمد این قول این رو هم به شما تقدیم میکنم. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;دست کردم تو جیبم و کپی نامه واحد اداری سازمان رو که صبح گرفته بودم به دایی دادم . دایی اشکاش و پاک کرد و عینک مطالعه اش رو به چشمش زد و شروع کرد به خوندن نامه با صدای بلند . &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;بدینوسیله مجوز استخدام رسمی آقای احمد نور جمشید جهت اطلاع و اجرا ابلاغ میگردد بدیهی است نامبرده در صورت ارایه پایان نامه دوره دبیرستان در پایان تحصیلی سال جاری از این حق ویژه که بدون شرکت در آزمون عمومی دانشگاه ها در دانشکده رادیو تلویزیون ملی ایران مشغول به تحصیل گرددبر خوردار میباشد. معاونت امور اداری و پرسنلی منصور عدالتخواه.مورخ بیست وسوم اسفند ماه دوهزارو پانصدو سی وچهار شاهنشاهی. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;نازنین نامه رو از دست دایی گرفت ودایی مجددآ بطرفم اومد ومنو ماچ کرد و گفت : میدونستم روسفیدم میکنی پسرم. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;نازنین به طرفم برگشت و گفت :ناقلا چرا اینو قبلا" به من نشون ندادی . &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;گفتم امروز صبح که رفتم اداره این نامه رو به من دادن سر نهار هم فرصت نشد. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;نازنین رو به دایی وزن دایی کرد گفت باباجون مامان جون ببخشید میدونم جلو بزرگتر اینکارا زشت اما نمیتونم جلوی خودم رو بگیرم به طرف من اومد و سرم رو تو دستاش گرفت صورتم و به لباش نزدیک کرد . اما تا رسید به صورتم یه گاز کوچولو از لپام گرفت . &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;من که شوکه شده بودم یه جیغ کوچولوی نا خودآگاه زدم و صورتم گرفتم . &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;نازنین گفت : این گازو ازت گرفتم که دیگه چیزای به این مهمی رو یادت نره اول به من بگی . همه زدیم زیر خنده . زن دایی به طرف من اومد وگفت منم که حق دارم دوتا ماچ دومادم و بکنم. ومنتظر جواب نشد صورت منو ماچ کرد و گفت : مادر انشالله خدا همیشه دلت رو شاد کنه .......و زد زیر گریه . حالا گریه نکن کی گریه کن. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;جوری که همه منقلب شدن . از جمله خود من.بی اختیار اشکام سرازیر شد. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;بعداز مدتی بر گشتیم اتاق نازنین که حال اتاق هر دوتامون بود. نازنین در اتاق رو که بست گفت : خوتو آماده کن که میخوام گاز دوم زن وشوهری مونو ازت بگیرم. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;گفتم : نمیشه عفوم کنی ؟ &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;گفت بخشش در کار نیست فقط بهت ارفاق میکنم اجازه میدم چشماتو ببندی و گازت بگیرم که زیاد دردت نیاد. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;تسلیم شدم و خودم رو آماده گاز کردم .گرمای لبهای نازنین رو که به صورتم نزدیک میشد حس کردم چشمامو به هم فشار بیشتری آوردم که گونه هام منقبض بشه و درد کمتری احساس کنم.که نازنین لبهاشو روی لبهام گذاشت وشروع کرد به بوسیدن من.یک بوسه گرم و طولانی. حس میکردم از روی زمین کنده شده ام و حداقل یک متر با اون فاصله دارم. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;بیش از نیم ساعت این بوسه طول کشید. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;ساعت شش ونیم بود که نازنین یه چادر سفید گذاشت تو کیفش و راه افتادیم به طرف امامزاده صالح. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://roman2009.persianblog.ir/post/17</link>
      <author>ملینا</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=239302&amp;postID=4032810</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-239302.post-4032810</guid>
      <pubDate>Thu, 07 Jan 2010 09:38:21 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>قصه عشق- قسمت یازدهم</title>
      <description>&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;به رستوران حاتم رسیدیم و ماشین رو توی پارکینگ رستوران پارک کردیم وداخل رستوران شدیم. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;رفتیم یه گوشه ای نشستیم. بلا فاصله گارسون اومد وسفارش غذا رو گرفت و رفت . &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;رستوران شلوغ بود ، میدونستم بیست دقیقه ای طول میکشه تا نهارو بیارن . واسه همین از نازنین پرسیدم تو مدرسه چه خبر بود. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;نازنین که هنوز هیجانزده بود ، گفت : میخوام از اول صبح برات بگم تا ظهر . &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;گفتم : باشه عزیزم هرجور که تو دوست داری. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;گفت : میخوام مثل خودت قصه پردازی کنم. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;خندیدم و گفتم : من کی چنین کاری کردم. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;گفت : خودت متوجه نمیشی ولی وقتیکه میخوای یه ماجرایی رو تعریف کنی اونقدر جز به جز و قشنگ شرحش میدی که آدم فکر میکنه خودش وسط اون ماجرا وایساده و داره تماشاش میکنه . &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;دستش رو که تو دستم بوسیدم و گفتم : خیلی ازم تعریف بکنی باورم میشه ،............... بسه ماجرا رو برام بگو . &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;خندید و شروع کرد. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;ساعت حدود شش صبح بود که بوسه گرم احمد رو روی لبام حس کردم ، احساس خیلی خوبی داشتم و نمیخواستم به این زودی ها اون حس رو از دست بدم ، واسه همین چند لحظه ای خودم رو به خواب زدم . احمد آروم آروم دست می کشید به موهام واونارو بو میکرد.چشمام و باز کردم و گفتم : سلام عزیزم ، این جمله رو با تموم وجودم بهش گفتم. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;اونم متقابلا"گفت : سلام نازنینم....و بعد با مهربانی ادامه داد :بلند شو که باید بری مدرسه . &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;خودم رو لوس کردم و مثل بچه کو چو لو ها لبام رو جمع کردم و گفتم: من میخوام پیش تو باشم نمیخوام برم مدرسه. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;دستی به موهام کشید و نوازشم کرد و گفت : تو که میدونی منم دوست دارم کنار تو باشم اما نباید کاری بکنیم که بابا اینا این آزادی رو از ما بگیرن. یکم دلخور شدم اما پذیرفتم. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;یه بوسه دیگه به لبهام زد و گفت : بلند شو خوشگلم... از جا بلند شد م و با هم به طبقه پایین رفتیم دیگه ساعت شش ونیم بود، مامان یه میز مفصل صبحانه چیده بود ،بابا ده دقیقه قبل از پایین آمدن ما رفته بود. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;صبحانه رو که خوردیم کارهام رو کردم و آماده رفتن شدیم. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;با ماشین تا مدرسه راه زیادی نبود ، بنا براین به موقع به دبیرستان رسیدیم. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;اینبار بدون ترس و لرز و قدم زنان به طرف در مدرسه حرکت کردیم ، محکم دست احمد رو گرفته بود تو دستم و شونه به شونه اش راه می رفتم میخواستم به همه دنیا بگم این منم نازنین عاشق و دلخسته احمد ، وحالا اون ماله منه.... فقط مال من....... &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;زیر چشمی میدیم که هم مدرسه ای هام دارن یواشکی مارو به هم نشون میدن اما به روی خودم نیآوردم که متوجه این ماجرا شدم. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;خانم جهانشاهی ناظم مون و بهترین راهنما و سنگ صبور من . برای خوش آمد گویی و کنترل جلوی در مدرسه ایستاده بود . وقتی رسیدیم دم در. خنده ای کرد و گفت : خب ....خب .... پس بالاخره ژولیت ، رومئو رو به دام انداخت. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;بعد رو به من کرد و گفت: بالاخره کار خودت رو کردی بلا. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;با خنده ای همراه با خجالت سلام کردم . &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;خانم جهانشاهی دستش رو بطرف احمدم دراز کرد و گفت سلام رمئو. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;احمد دستش رو جلو برد ومودبانه دست داد. گفت: ببخشید بنده باید عرض ادب میکردم. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;بشدت تعجب کرده بود از اینکه او را میشناخت ، اونم خیلی خوب . &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;گفت بالاخره بدستت آورد. احمد معلوم بود حسابی گیج شده &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;خانم جهانشاهی که متوجه گیجی احمد شده بود ادامه داد: تو مدرسه کسی نیست شما رو نشناسه. تا حالا دوبار آلبوم عکست اومده دفتر ، چند بار هم دفتر خاطرات این عاشق دلخسته که توی هیچ صفحه ایش کمتر از بیست بار اسمت تکرار نشده . &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;احمد فلان.... احمد بیسار....... احمد اینکار رو کرد ........احمد اونکار رو کرد..... &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;خلاصه همه فکر وذکر این دختر ما شده بودید حضرتعالی..... &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;احمد حسابی از خجالت سرخ شده بود. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;خانم جهانشاهی رو به من کرد و گفت : خب چه خبر ؟ &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;آروم و با غرور دستم رو بالا بردم و حلقه ام رو به خانم جهانشاهی نشون دادم . &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;در حالیکه میشد خوشحالی رو تو صورتش خوند گفت : انشالله خوشبخت باشید. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;و بعد اضافه کرد پس امروز شیرینی رو افتادیم. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;احمد دستپاچه گفت : حتما"... حتما" در همین موقع همکلاسی هام که همه احمد رو میشناختن دور ما حلقه زدند. از هر طرف سلام بود که به طرف ما سرازیر شده بود.بگونه ای که نمیرسیدیم پاسخ همه رو بدیم . هر کسی یه چیزی میگفت. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;جلوی در مدرسه حسابی شلوغ شده بود . احمد به بهانه شیرینی خریدن از معرکه در رفت . &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;بچه ها هم که مشتاق بودن هر چه زودتر ببین ماجرا به کجا ها کشیده شده . منو داخل مدرسه کشوندن. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;تو حیاط مدرسه قل قله بود . همه دور تا دور من جمع شده بودند . نه فقط بچه های کلاسمون همه بچه های مدرسه آخه همونجور که خانم جهانشاهی صدامون کرد . من تو مدرسه معروف شده بودم به ژولیت نا کام. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;یه جور ماجرای من شده بود . مسئله همه بچه ها . میرفتن امامزاده شمع نذر میکردن واسه من ، گندم میریختن جلوی کفترا . &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;حتی شنیده بودم کوکب خانم مستخدم مدرسه مون هم هر شب جمعه میره و برای رسیدن احمد به من شمع روشن میکنه. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;خانم جهانشاهی و خانم صالحی رو هم چند بارخودم دیده بودم. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;بهرصورت هرکی سوالی میکرد . &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;یکی از بچه ها که دست چپ منو گرفته بود تو دستشو داشت حلقه مو تماشا میکرد یدفعه دست منو بالا برد و گفت بچه ها حلقه شو........ &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;بچه ها برای دیدن حلقه من از سرو کول همدیگه بالا میرفتن. صورتم گز گز میکرد . از بس ماچم کرده بودند. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;خانم جنت مدیر مدرسه با زدن زنگ به دادم رسید . هر چند سر صف هم هرکسی سعی میکرد پشت سر و جلوی من قرار بگیره تا بتونه با من حرف بزنه. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;خانم جنت بالای سکوی مدرسه رفت و سال نو رو به همه تبریک گفت. بعد رو به همه بچه ها کرد و گفت خب بسلامتی شنیدم بزرگترین مشکل تاریخ بشری و مدرسه ما بالاخره به خیر وخوشی حل شده . &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;بچه ها یکمرتبه زدن زیر جیغ و بد دست زدن . بعد از چند لحظه با بالا رفتن دست خانم جنت سکوت دوباره حکم فرما شد. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;خانم مدیر ادامه داد :چند دقیقه پیش خانم جهانشاهی به من خبر داد اتفاقی که همه ماخالصانه از خدا میخواستیم بوقوع پیوسته و یکی از بهترین شاگردهای مدرسه به آرزوی قلبیش رسیده . &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;من از طرف خودم و همه همکارا ی مدرسه این اتفاق فرخنده رو به دخترم نازنین تبریک میگم . &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;باز مدرسه منفجر شد. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;اینبار خانم جنت بدون اینکه در صدد خاموش کردن صدای شادی بچه ها بر بیاد از سکوی حیاط پایین اومد و به طرف دفتر رفت ، &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;بعد از دقایقی خانم جهانشاهی از سکو بالا رفت و در حالیکه سعی میکرد جلوی اشکاش رو بگیره ، رو به بچه ها کرد وگفت: خب بچه ها یادتون هست چه قراری گذاشته بودیم ، برای روزی که نازنین به آرزوش رسید . &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;بچه با صدای بلند یک صدا گفتند : ب....ع.......ل.......ه. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;خانم جهانشاهی با بغضی که توی گلوش پیچیده بود ادامه داد: پس قرار ما ساعت هفت.......بعد از کمی مکث گفت: خب حالا برین سرکلاسهاتون. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;هیچکس سر جاش ننشسته بود. همه دور میز من جمع شده بودن و میخواستن بدون ماجرا چه جوری جور شد. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;مدتی نگذشته بود که خانم صالحی و جهانشاهی با یه جعبه شیرینی تر وارد کلاس شدن . &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;بچه ها ناچار رفتن سر جای خودشون نشستن . خانم صالحی رو به من کرد و گفت : نازنین بیا اینجا دخترم. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;من از پشت میزم بلند شدم و به طرفه خانم صالحی و جهانشاهی رفتم هر دو من رو بوسیدن و بهم تبریک گفتند. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;بعد خانم صالحی رو به فرشته دوست صمیمی کرد و گفت : فرشته خانوم نمیخوای این شیرینی عروسی دوستت رو بین بچه ها تقسیم کنی ؟ &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;فرشته مثه برق گرفته ها از جاش پرید وجعبه شیرینی رو از دست خانم صالحی گرفت و شروع به توزیع بین بجه ها کرد. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;خانوم صالحی رو به من کرد و ادامه داد : و اما نازنین خانم موظفه . همونجور که غم وغصه هاشو با ما قسمت کرده بود حال مارو در شادیش با تعریف کردن ماجرا شریک کنه. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;خانم صالحی و جهانشاهی هر کدوم تجربه تلخ یک شکست عشقی رو تو سینه شون داشتن به همین دلیل خیلی صبورانه در طی این مدت یکسال ونیم با من همراهی و همزبونی کرده بودند. و خب الان حقشون بود که از آخر ماجرا هم باخبر بشن. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;من شروع کردم به تعریف کل ماجرا از شب تولد امیر تا مراسم به اصطلاح مجازاتمون که در حقیقت مراسم نامزدیمون بود . &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;مثل افسانه ها بود وقتی حرفام تموم شد نزدیک ده دقیقه صدا از هیچکس در نمی اومد حتی خانم صالحی وجهانشاهی . &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;هرکس در عالم خودش داشت داستان رو تجسم و مزمزه میکرد . &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;فقط صدای زنگ بود که تونست رشته این افکار رو پاره کنه. بر عکس همیشه هیچکس &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;عجله ای برای خارج شدن از کلاس نداشت وخانم جهانشاهی شروع کرد به دست زدن ، بچه هام کم کم شروع کردند. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;من از خوشحالی وخجالت سرخ شده بودم. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;خانم صالحی در حالیکه قطرات اشکش رو با یه دستمال از چشماش پاک میکرد گفت : بچه ها قرار امشب یادتون نره ، وبعد از بوسیدن مجدد من از کلاس خارج شد.. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;تا زنگ تعطیلی خورد همه چیز تحت الشعاع ماجرای من بود. دوتا از بچه ها که از اول خیلی منو اذیت میکردن و دق و درد بهم میدادن ، به طرفم اومدن و تبریک خشکی گفتن و با طعنه ادامه دادند : خیلی خوش بحالت شد. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;لبخندی زدم و جوابشون ندادم میدونستم از حسودیشونه &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;دخترای مغروری بودن و با همه بچه ها همین جور بر خورد میکردند. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;تو دلم گفتم امروز نوبت منه که حال شما رو بگیرم ، اما نه اینجا و نه حالا. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;زنگ آخر به صدا در اومد و من با عجله خودم رو به بیرون مدرسه رسوندم. میدونستم عزیز ترین کسم توی دنیا . دم در منتظرم. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;از در که خارح شدم دیدم دو تا همکلاسیهای بدجنسم کنار پیاده رو واسادن و زل زدن دارن احمد و ماشینشو که به اصطلاح بچه ها دختر کش بود . نیگاه میکنند . با خودم گفتم اینم لحظه ای که میخواستم. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;به طرف ماشین احمد دویدم و بعد از سوار شدن یه ماچ یواشکی که فقط اون دوتابدجنس میتونستن ببین احمد رو کردم و بهش گفتم که بره بغل دست اونا نگه داره . &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;احمدهم یه چشم بلند بالا گفت و ماشین رو درست جلوی اونا نگه داشت. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;من شیشه رو پایین دادم و سرم رو از اون بیرون بردم و با غرور و جوری که لجشون در بیاد گفتم : بچه ها ببخشین شوهرم عجله داره و گرنه میرسوندیمتون. و بعد سرم رو تو بردم و به احمد گفتم حرکت کن. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;انگار که یه لیوان شربت بید مشک یخ خورده باشم همه جیگرم خنک شد. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;حرفهای نازنین که به اینجا رسید. جوجه کباب روز میز ما آماده خوردن شده بود. قبل از اینکه شروع به خوردن کنیم . &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;گفتم : راستی نگفتی قرار بچه ها برای امشب چیه ؟ &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;نازنین در حالیکه سرش رو پایین انداخته بود گفت : بچه ها نذر کرده بودند شب اون روزی که تو مال من بشی همگی دسته جمعی به امامزاده صالح برن و هرکدوم یک شمع روشن کنن. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;و امشب اون شبه. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;بعد سرش رو بالا گرفت و گفت : احمد ...میدونم تو اهل این چیزا نیستی . اما میشه به خاطر من امشب با ما بیای امامزاده صالح . تا منم همراه بچه ها نذرم رو ادا کنم. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;حالا اشک تو چشمای منم حلقه زده بود . گفتم : نازنین من . من بخاطر تو حاضرم هستی ام را هم بدم . این که چیزی نیست . قرار گذاشتیم راس ساعت هفت که بچه ها با هم قرار داشتن ما هم بریم امامراده صالح. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;بعد از این شروع کردیم به خوردن اولین نهار تنهای زندگییه مشترکمون. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://roman2009.persianblog.ir/post/16</link>
      <author>ملینا</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=239302&amp;postID=4027455</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-239302.post-4027455</guid>
      <pubDate>Wed, 06 Jan 2010 08:58:55 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>قصه عشق-قسمت دهم</title>
      <description>&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;حالش رو نداشتم برم مدرسه ، خبری هم نبود میدونستم تا دو سه روز مدرسه سر کاری و تق ولقه.......دم یه تلفن عمومی و ایسادم و تلفن مدرسه رو گرفتم همونی گوشی رو برداشت که کارش داشتم آقای ضرغامی معاون مدرسه که اهل شهرستان رشت بود.خیلی باهم رفیق بودیم وشوخی میکردیم. هوای منو خیلی داشت عاشق صدای هایده بود و حاضر بود برای گرفتن نوار جدید اون واسم هر کاری بکنه. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;سلام کردم. با لحجه شیرین خودش گفت : به... به.... پارسال دوست امسال آشنا احمد آقاجان.بازم که حب جیم خوردی پسر . وقتی تنها بودیم با این اسم منو صدا میکرد. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;گفتم :به جان آقای ضرغامی یه خبری برات دارم که بهت بگم پر در میاری. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;ذوق زده گفت : جان من ....خانم هایده جان ترانه جدید خونده. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;خنده ام گرفت . &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;گفتم نه بابا از اینم مهمتر &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;با عصبانیت گفت : حرف دهنت رو بفهم پسر جان . از این مهمتر خبری تو دنیا وجود نداره . فهمیدی . بعد با دلخوری گفت:از چشمم افتادی . &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;به شوخی گفتم کجا آقا ، رو دماغتون.همیشه در مورد دماغ گنده اش سربه سرش میذاشتم . تا اینو گفتم : به خنده افتاد و گفت : خیلی خوب حالا بگو ببینم چه خبره . &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;گفتم : با اجازتون زنم گرفتم. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;از تعجب گفت:ا........ووووووو.....بگو جان من...... &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;گفتم بجان شما......... &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;گفت: سر بسرم میزاری &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;گفتم : بخدا نه....... &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;گفت: ضرغامی بمیره راست میگی؟ &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;گفتم خدا نکنه آقا بله راست میگم . &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;پرسید تو قبل از عید که آدم....ببخشید مجرد بودی &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;گفتم : یه دفعه پیش اومد . &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;گفت: احمد آقاجان عمو ضرغام و.... سر کار نذاشتی . &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;نا خود اگاه صدام بلند شدو گفتم: آقا مثه اینکه شما مارو گرفتین ها .گفتم نه.یکدفعه پیش اومد چهار روز پیش زنمون دادن &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;خودش رو جمع وجور کرد و گفت: بله ...بله.. فهمیدم.بعد با لحنی که معلوم بودخیلی خوشحال شده گفت: احمد آقا جان پس شیرینی رو افتادیم. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;گفتم چشم روی دوتا تخم چشمام. بعد اضافه کردم من امروز وفردا کار دارم نمیتونم بیام خودت یه جوری قضیه رو راست وریس کن &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;گفت: آهان اما راست وریس کردن کار ها برای دو روز خرجت رو میباره بالا. گفتم باشه قبولت دارم .گفت دوتا کاست با حال از خانم هایده جان. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;گفتم باشه چشم .&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;گفت چشمت بی بلا . برو خیالت تخت. آب از آب تکون نمیخوره.اصلا" دو روز اول مدرسه که مدرسه بشو نیست. فقط قولت یادت نره ها &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;گفتم : نه .....مگه تا حالا بد قولی هم داشتیم ؟ &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;گفت الحق و والانصاف...نه &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;گفتم : پس فردا وپس فردا نه چهارشنبه میبینمت. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;گفت: باشه وبعد که دوزاریش افتاد . دستپاچه گفت این که شد سه روز &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;خندیدم و گفتم امروز که خودم نیومدم فردا و پس فردا رو هم مهمون شما وخانم هایده جان هستم.(این تکه رو مثل خودش بیان کردم) خداحافظ &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;گفت: خیلی بد جنسی اگه دوستت نداشتم میدونستم چه پوستی ازت بکنم. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;گفتم دل بدل راه داره آقای ضرغامی خداحافظ &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;خدا حافظی کرد وگوشی رو گذاشت. با خیال راحت از سه روز آینده به طرف جام جم حرکت کردم. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;راه خیلی نزدیک بود و زود رسیدم.اول یه سر رفتم امور اداری ، با بچه های اون قسمت سلام وعلیکی کردم و یکی دوتا کار داشتم ، ردیف کردم. راجع به ورودم به دانشکده بعنوان سهمیه سازمانی قولهایی بهم داده بودند که اعلام کردند مصوبه اش را از مدیریت گرفته اند وبمحض ارائه مدرک دیپلم میتونم بعنوان سهمیهء سازمانی بدون کنکور وارد دانشکده سازمان شده و تحصیلات دانشگاهیم رو شروع کنم خیلی خوشحال شدم .بچه ها با اینکه نباید اینکار را میکردند اما یک کپی از نامه موافقت مدیریت رو بهم دادند. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;با دمبم گردو میشکوندم خدارو شکر کردم به خاطر این همه محبت که در حقم کرده بود این دومین هدیه مهم زندگیم بود که در طول یک هفته گذشته گرفته بودم. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;خوشحال وخندان به طرف واحد دوبلاژ رفتم از در واحد که وارد شدم خدا رحمتش کنه : آقامهدی (آژیر) رو دیدم .داد زد و گفت:خودش اومد. بعد یه ورقه تکست داد دستم گفت بموقع رسیدی بدو تو استودیو این دو خط و بگو. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;گفتم سلام. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;گفت علیک سلام. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;گفتم بزارین من بد بخت از راه برسم . &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;گفت خوب رسیدی.........حالا برو تو..... &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;بعد منو بزور داخل استودیو فرستاد. مازیار بازیاران و تورج نصر داشتند طبق نقشهایی که داشتند تو سرو کله هم میزدنند ونقششون رو میگفتن . با سر سلام علیک کردم و نشستم پشت میکرفون دو خطی که آقامهدی میگفت :یه چیزی نزدیک به دوازده دقیقه فیلم بود که تا سینک بزنیم و بگیم یه چیزی نزدیک دوساعت وقتمونو گرفت بالا خره تموم شد واز استودیو زدیم بیرون به آقا مهدی گفتم خب اگه من نرسیده بودم چیکار میکردی &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;نه گذاشت و نه برداشت گفت : خب میدادیم یه خر دیگه میگفت .بعد هم زد زیر خنده . &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;کمی شوخی کردیم و گفت تو کجا بودی پسر ، باز غیبت زده بود . &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;گفتم راستش گرفتاری خانوادگی داشتم .این جمله رو با تبختر وتفاخر گفتم &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;جوری که با حالتی جواب داد : آره ارواح عمه ات حتما" دنبال خرج زن و بچه بودی ؟ &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;مازیار وتورج داشتن دهن ما دوتا رو نیگا میکردن و منتظر بودن ببینن من چه جواب دندان شکنی بهش میدم . &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;آخه ما همیشه کر کری داشتیم ، البته کاملا" شوخی . چون آقا مهدی بی اغراق حکم استاد وبزرگ من رو داشت &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;من قیافه ای گرفتم وگفتم البته بچه که نه ، در همین حال شروع کردم با حلقه دستم ور رفتن و ادامه دادم اما زنم خب یه جورایی بله . &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;یه نیگاهی به من کرد و یه نیگاه به حلقه، چند لحظه سکوت و بهت و در حالیکه انگشتش رو سرم گذاشت گفت : ......ا..ا..ا.......فاتحه ؟........ &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;گفتم : فاتحه ........ &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;گفت :بالاخره کدوم یکی ماست خورتو گرفت(منظورش دوست دخترام بود) گفتم : عمرا".....هیچکدوم . &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;گفت: پس کی ؟ &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;گفتم : دختر داییم . &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;گفت : امیدوارم ....ولش کن نفرینت نمی کنم بعد خندید واومد باهام ماچ وبوسه کرد ودر گوشم گفت : خوشبخت باشی .خوب کاری کردی. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;در این زمان مازیار پرید وشروع به ماچ وبوسه کردن و تبریک گفتن .بعدهم نوبت تورج رسید . &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;در همین حال آقا مهدی شروع کرد به جار زدن که: آهای ایهاالناس . آخه من دردم رو به کی بگم . ما این احمد به این خوبی تو این مملکت داریم اونوقت میرن خر از قبرس وارد میکنن. اصلا" انگار نه انگار این همون آدمی که چند لحظه پیش در گوشی اون حرفارو بمن گفته. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;بچه های یکی یکی جمع می شدندکه بین چی شده باز آقامهدی شلوغ بازی درآورده که متوجه ماجرا شده ومی اومدن به من تبریک میگفتن. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;خلاصه تا سرم رو چرخوندم. دیدم ساعت دوازده ونیم وباید خودم رو زود برسونم مدرسه نازنین.واسه همین از بچه ها خداحافظی کردم وبدون اینکه به گروه کودک سر بزنم به طرف تجریش حرکت کردم . &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;اینم اضافه کنم مازیار از کهنه کارای دوبلاژ و صمیمی ترین دوست من تو واحد بود با اینکه اختلاف سنی زیادی با هم داشتیم اما دوتا رفیق خوب بودیم. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;وقتی رسیدم دم مدرسه تازه زنگ خورد . در محلی که قرار گذاشته بودیم وایسادم تا نازنین اومد. اول که رسید یه ماچ آبدار منو کرد و بعد گفت: سلام. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;گفتم سلام خوشگل من. خیلی کیفت کوک تر از صبحه . &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;گفت خبر نداری امروز خیلی ها رفتن تو خماری .بعد با دست چند تا از همکلاسیهاش رو که کمی دورتر وایساده بودن نشون داد و گفت : این ماچ آبدار هم از ته قلبم برای عزیز ترین چیز تو دنیابرام یعنی تو بود و هم برای کم کردن روی اون بچه ها بود &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;پرسیدم دوستات هستن گفت آره ولی حسابی حسودیشون شده. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;بعد گفت ماشین رو روشن کن برو بغل دستشون &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;گفتم هرچی شما دستور بدین قربان دوباره ماچم کرده وگفت دوستت دارم منم گفتنم : منم &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;راه افتادم و رفتم نزدیک دوستای نازنین &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;شیشه رو داد پایین وگفت ببخشین بچه ها شوهرم عجله داره وگرنه میرسوندیمتون. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;یه دستی تکون داد و شیشه داد بال و گفت برو . &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;از خنده مرده بودم . گفتم تو اینقدر بدجنس نبودی نازنین من &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;گفت: هنوزم نیستم عزیزم اما تو این یه سال و نیم گذشته ، این چند نفر خیلی من و دق ودرد دادن و چزوندن . بعد داد زد خداجون ازت ممنونم وباز پرید ومن رو یه ماچ دیگه کرد. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;خیلی احساساتی شده بود. گفتم تو مدرسه چه خبر بود. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;گفت : خیلی خبر ها ،خیلی &amp;zwnj;. اول یه جوجه کباب دبش به من میدی میخورم تا برات تعریف کنم &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;گفتم : ای بچشم با حاتم چطوری . &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;گفت با تو تو جهنم هم خوبم ،حاتم که بهشته. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;گاز ماشین رو گرفتم و به طرف ونک رفتیم. برای خوردن جوجه کباب حاتم.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;span style="color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://roman2009.persianblog.ir/post/15</link>
      <author>ملینا</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=239302&amp;postID=4021788</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-239302.post-4021788</guid>
      <pubDate>Tue, 05 Jan 2010 07:26:54 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>قصه عشق-فصل نهم</title>
      <description>&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;شب دیر وقت خوابیدیم اونم توی یک اتاق. &lt;br /&gt;نزدیکهای ساعت یک ونیم بعد از ظهر بود که نسرین اومد مارو صدا کرد وگفت: &lt;br /&gt;بابا گفت بسته هرچی خوابیدین ، بلندشین بیاین نهار یخ کرد. &lt;br /&gt;من تو رختخواب نشستم و یک کمی چشمام رو مالیدم . یه نگاهی به بغل دستم کردم دیدم نازنین بغل دستم دراز کشیده تازه یاد ماجراهای دیشب افتادم. پس خواب ندیده بودم. &lt;br /&gt;یه جور گیجی هنوز اذیتم میکرد.اما دیگه باور کرده بودم منو نازنین دیشب رسما" نامزد شده بودیم .دیگه چیزی از خدا نمی خواستم. &lt;br /&gt;به نسرین گفتم تو برو من نازنین رو بیدار میکنم و با هم تا یک ربع دیگه میایم. &lt;br /&gt;نسرین در حالیکه از در ویلا خارج میشد گفت: خوب به مراد دلتون رسیدین ها. &lt;br /&gt;متکا رو برداشتم وبه شوخی به طرفش پرت کردم اما اون زودتر از در ویلا خارج شد و در رو بست. &lt;br /&gt;متکا به در خورد و همونجا افتاد پشت در. &lt;br /&gt;به طرف نازی برگشتم و درحالیکه موهاش رو نوازش میکردم.بوسه ای از گونه اش کردم و گفتم: نازنین من .....،عشق من ......،عمر من .......,زندگی من....., همسر من......, یعنی تو خوابی ؟ &lt;br /&gt;از جا پرید وگفت نه عزیزم دلم میخواستم این قشنگ ترین حرفای دنیا رو از زبون تو محبوبم ....روحم....، عشقم ....زندگیم.......همسرم بشنوم. امروز بهترین روز عمرمنه.....دلم میخواد تا قیام قیامت بشینم همین جا وصدات رو بشنوم ......دلم میخواد تا دنیا دنیاست سرم رو روی زانوهات بذارم و تو با موهام بازی کنی..... &lt;br /&gt;میدونی یکسال ونیم منتظر چنین روزی بودم. &lt;br /&gt;و خودش رو توی بغلم انداخت و سرش رو چسبوند به قلب من.......بعد از لحظه ای سرش بلند کرد وگفت : احمد به من قول بده تا ابد مال من باشی فقط مال من....... &lt;br /&gt;گفتم بهت قول میدم .....قول میدم مرد ومردونه.......بغض دوباره گلوی جفتمون رو گرفته بود البته اینبار از شادی نه از غم وغصه. &lt;br /&gt;بعد از دقایقی باتوجه به فرمان رسیده دست وپامون رو جمع کردیم وپس از شستن دست وصورت به ویلای دایی نصرالله رفتیم. نهار رو کشیده بودند و داشتن سفره رو میچیندند. &lt;br /&gt;بابا از اون کله سفره دستی تکون داد وگفت: بیا که معلوم مادر زنت خیلی دوستت داره درست سر سفره رسیدین. &lt;br /&gt;با اینکه اصلا" خجالتی نبودم نمی دونم چرا یکم خجالت کشیدم سرم انداختم پایین وهیچی نگفتم فقط لبخندی زدم &lt;br /&gt;در همین حال مامان با یه سینی ماهی سفید سرخ شده از راه رسیدو گفت چیکار داری پسرم رو . &lt;br /&gt;حسودیت میشه خودت مادر زن نداری ؟ &lt;br /&gt;بعد سینی ماهی رو داد دست من و گفت: مادر بره قد وبالای پسرم رو که دوماد شده...... &lt;br /&gt;بیشتر خجالت کشیدم. &lt;br /&gt;بابا در جواب مامان با خنده گفت: ماکه انداختیم رفت . اما سوسکه رو دیوار راه میرفت مامانش میگفت قربون دست وپای بلوریت. &lt;br /&gt;در این لحظه اتفاقی افتاد که اصلا" فکرشو نمیکردم. &lt;br /&gt;یدفعه نازنین حرف بابا رو قطع کرد و گفت : باباجون اصلا" هم اینطور نیست نمیدونین چه جواهری رو از دستتون در آوردم. &lt;br /&gt;یه لحظه هم سکوت کردند و بلافاصله همه شروع کردند به دست زدن برای نازنین. &lt;br /&gt;باباهم که اصلا" انتظار این دفاع جانانه رو نداشت دستاشو برد بالا و بلند شد وبطرف نازنین رفت ودر حالیکه صورت نازنین رو میبوسید، گفت: شاه دوماد فعلا" که دور ، دور شماست &lt;br /&gt;مامانت کم بود یه میر غضب دیگه به طرفدارات اضافه شد . &lt;br /&gt;یه بابا هم دشت اولی به ما چسبوند که زبون بند مون کرد. &lt;br /&gt;همه زدند زیر خنده و با اعلام تسلیم شدن بابا ماجرا ختم بخیر شد. &lt;br /&gt;و مشغول اولین ناهار مشترک رسمی مون شدیم. &lt;br /&gt;نهار که تموم شد دیدیم از بیرون سرو صدای بچه ها بلنده و مارو صدا میکنن. &lt;br /&gt;بابا گفت: بلندشین برین پی کار خودتون . هم دندوناتون اومدن دنبالتون حالا نوبت اوناس که یه کمی سربسرتون بذارن. &lt;br /&gt;من ونازنین بلند شدیم وبا هم از در رفتیم بیرون. &lt;br /&gt;تا به ایوان ویلا رسیدیم.بچه ها شور کردن سوت زدن و جیغ کشیدن و خلاصه سرو صدا راه انداختن . &lt;br /&gt;یه چیزی بهشون گفتم و اضافه کردم مگه شما آدم ندیدین. &lt;br /&gt;منوچهر گفت: قربان باید بفرمایی مگه شما تا حالا دوماد ندیدین. &lt;br /&gt;گفتم چه فرقی میکنه &lt;br /&gt;داریوش گفت : به........ فرق میکنه ..... خیلی هم فرق میکنه....... &lt;br /&gt;گفتم : مثلا" چه فرقی؟ &lt;br /&gt;سهراب گفـت :مثلا" آدم میتونه داماد بشه .....اما دوماد چی ؟..... دیگه آدم بشو نیست. &lt;br /&gt;سرتون رو درد نیارم دو سه ساعتی من ونازنین رو دست انداختن. وکلی خندیدند.بعد هم همه با هم به کنار دریا رفتیم وبا انداختن سبزها توی دریا سیزدهمون رو بدر کردیم. &lt;br /&gt;ساعت حدود هفت بعد از ظهر بود که قرار شد کم کم راه بیافتیم. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;داشتم این پا اون پا میکردم.که دایی رو به بابا کرد وگفت: نصرت خان با اجازه شما وخواهرم احمد امشب وفردا شب مال ماست نازین رو میاره و شب خونه ما میمونه.فردا بعد از ظهرم میخوام با جفتشون شرط وشروطم در میون بذارم. &lt;br /&gt;بنابراین فردا شب هم اونجا هستند اما پس فردا شب هر دوشون برای دست بوس میان خونه شما. &lt;br /&gt;بابا گفت ما ریش و قیچی رو سپردیم دست شما . &lt;br /&gt;شما یه پسر ماهم یه دختر به بچه هامون اضافه شدن. &lt;br /&gt;دایی بعد از تمام شدن حرف بابا رو به من کرد وگفت : همونجور که اومدی بر میگردی اگه یه مو از سر این دردونه من کم بشه حسابت با کرام الکاتبینه. &lt;br /&gt;من چشمی بلند بالا گفتم و بعد از خداحافظی از همه فامیل وتشکر از زحماتی که کشیده بودند.با نازنین سوار ماشین شدیم و آرام به طرف تهران حرکت کردیم. &lt;br /&gt;به این ترتیب یکماه دلهره وتشویش به پایان رسیدودوران خوشی وسرمستی ما آغاز شد. &lt;br /&gt;اما ته دلم یه دلشوره ای داشتم که رنجم میداد.اما نمیدونستم اون چیه. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://roman2009.persianblog.ir/post/14</link>
      <author>ملینا</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=239302&amp;postID=4014100</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-239302.post-4014100</guid>
      <pubDate>Sun, 03 Jan 2010 14:08:39 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>قصه عشق- فصل هشتم</title>
      <description>&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;بالاخره اون سکوت سنگین توسط دایی شکسته شد. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;شمرده و آرام . اما با صدای بلند شروع کرد. خب همه میدونین چرا امروز اینجا جمع شدیم. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;و بعد با طعنه ادامه داد.ما اینجا جمع شدیم که تکلیف این شازده پسر و این گل دختر رو روشن بکنیم. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;همه شما میدونین من چقدر نازنین رو دوست دارم.همتون میدونین من احمد رو اگر نگم بیشتر از امیرم اندازه امیرم دوست دارم. اما اونا کاری کردن که من امروز ناچارم اونهارو تنبیه کنم. اونهم یه تنبیه بسیار سخت . &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;اونها باید بدونن که هر عملی یه عکس العمل و هر کاری یه تبعاتی داره. و انسان شجاع اونه که پای مکافات عملش بایسته. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;من با اجازه بزرگتر ها بخصوص خان داداش که بزرگ فامیل ما هستند. مجازاتی رو برای کاری که این دو مرتکب شدن در نظر گرفتم وشما فامیل همه از کوچک وبزرگ فرقی نمی کند بعنوان هیت منصفه باید این مجازات رو یا تایید ویا رد کنید . من تصمیم نهایی را بعهده همه فامیل میگذارم &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;سکوت حضار نشون میداد که منتظر شنیدن بقیه حرفهای دایی هستند.به همین دلیل دایی ادامه داد : حتما تا حالا همه از ماجرای اصفر طواف و آقا سید کمال با خبر شدین من تصمیم گرفتم همون بلایی سر این جناب احمد خان بیارم که آقا سید کمال سر اصغر طواف در آورد. از گوشه وکنار سرو صدا بلند شد. یکی میگفت :نه گناه دارند نکنین اینکارو با هاشون . &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;یکی دیگه می گفت : اتفاقا" باید چنین بلایی سرشون بیاد تا درس عبرت بشه .... &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;خلاصه برعکس دقایقی پیش که صدا از کسی درنمی اومد.حسابی شلوغ شد &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;بالاخره بادستور خان دایی که بزرگتر فامیل بود همه سکوت کردند. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;من یواشکی دست نازنین رو تو دستم گرفتم یخ کرده بود ، درست عین خودم .و منتظر نتیجه شدیم. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;خان دایی ادامه داد : برای روشن شدن نتیجه رای گیری میکنیم سه نوع رای میتونین بدین با نظر نصرالله خان موافقید ، مخالفید و یا نظری ندارید. واضافه کرد من سوال میکنم وشما با بلند کردن دست رای میدید. از مخالفین شروع می کنیم.کسانی که مخالف این مجازات هستند دستشون را بالا ببرن. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;بعد از چند لحظه اعلام کرد هیچ مخالفی وجود نداره. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;باخودم گفتم یعنی بابا و مامان هم با این مجازات که من هنوز نمیدونستم چیه مخالف نیستند.مو به تنم سیخ شد. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;ممتنعین دستشون رو بلند کنن.........بعد از لحظه ای اعلام کرد هشت نفر ...........خب ظاهرا" تکلیف روشن است. اما برای اینکه جای هیچ شک وشبهه ای باقی نمونه کسانی که با این مجازات موافقند دستشون رو ببرن بالا. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;و اضافه کرد با اکثریت آرا تصویب شد. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;دایی نصرالله دوباره کلام رو به دست گرفت وگفت : خب با اجازه همه بخصوص نصرت خان وخواهرم و همه بزرگترها مراسم مجازات رو شروع میکنیم وبعد ادامه داد: بچه ها بیارین او اسباب مجازات رو همه شروع کردن به کف زدن وخوشحالی کردن. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;گیج شده بودم یعنی اینقدر خوشحال شده بودن از مجازات ما که اینجوری هلهله میکردندو بعد از دقایقی دایی دستور داد چشمان ما را باز کنند تا با چشمان باز مجازات در مورد ما اجرا بشه. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;چشمان مارو باز کردن . &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;چند لحظه ای طول کشید تا چشمام به نور محیط عادت کنه. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;وقتی چشمام به محیط عادت کرد داشتم پس میافتادم. خدای من اینجا چه خبره ؟بلافاصله برگشتم که ببینم نازنین در چه وضعیه. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;اشک چشمام رو پر کرد نمیتونستم صحنه ای رو که میدیدم.باور کنم. همه دست میزدند ومیخندیدند. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;مادر در حالیکه روبروم واسه بود داشت آروم آروم گریه میکرد. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;دوباره برگشتم و نازنین رو نگاه کردم. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;یه لباس حریر سپید تنش بود و یه تاج با سنگهای در خشان روی سرش خیلی زیبا تر از گذشته مثل فرشته ها شده بود. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;دایی که دیگه اشگ اونم در اومده بود گفت : ما همه فامیل به اتفاق آرا شما رو از این لحظه نامزد اعلام میکنیم. البته شرایطی هست که احمد ونازنین باید بپذیرند. وگرنه ..... &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;من ونازی در حالیکه بشدت گریه میکردیم همصدا گفتیم هرچه باشه میپذیریم &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;مامان حلقه ای رو از توکیفش در آورد و به من داد و گفت اینو دست عروسم کن. چنان این جمله رو با لذت به زبون آوردکه نمیتونم وصفش کنم. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;زندایی هم یه حلقه به نازنین دادتا دست من کنه.صدای آهنگ مبارک باد فضای ویلا رو پر کرده بود. همه میزدند ومیرقصیدند ومن نا باورانه دست نازنین رو محکم تو دستم گرفته بودم.در همین زمان سرو کله داریوش پیداشد.در حالیکه مسخره بازی در میاورد و میخندید . ناگهان یه چک زد تو گوش من. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;جا خوردم . در حالیکه بازم داشت میخندید گفت: دیدم گیجی گفتم بزنم که ببینی خواب نیستی داداش. خنده ام گرفت. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;کیک بزرگ سه طبقه ای رو آوردند و من ونازنین اونو بریدیم نمی دونستم چی باید بگم و چیکار باید بکنم .به اشاره مامان من ونازنین رفتیم تا دست دایی رو ببوسیم که اون نگذاشت و صورت هر دوی ما رو بوسید وگفت انشالله خوشبخت باشید به طرف مامان نازنین وبعد بابا ومامان من رفتیم وهمون صحنه تکرار شد. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;بعد از نیم ساعت پیرمرد پیر زنها برای استراحت به ویلاها رفتند وفقط جونا موندن وبساط رقص راه افتاد من و نازنین هم که از بزرگترها خجالت میکشیدیم فرصت کردیم همدیگر رو بغل کنیم و ببوسیم. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;تا ساعت پنج صبح بچه ها هر آهنگی که گذاشتن ما باهاش تانگو رقصیدیم.اصلا" دلمون نمیخواست دیگه لحظه ای از هم جدا بشیم . &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; color: #313131; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;ما دیگه نامزد بودیم تو آسمونا سیر می کردیم تو ابرا نمیدونم.من فرشته ام رو بغل کرده بودم اون منو و این مهمترین چیزی بود که توی اون لحظه برام مهم بود. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://roman2009.persianblog.ir/post/13</link>
      <author>ملینا</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=239302&amp;postID=4006894</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-239302.post-4006894</guid>
      <pubDate>Sat, 02 Jan 2010 06:23:23 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
